A.vasipour:
A.vasipour:
#پارت۴
که همون جا تصادف شدیدی کردم و حافظه ام رو از دست دادم.
حتی اسم خودم رو یادم نمیومد. هیچ وقت دلیل
اینکه چرا ولم کرد رو نفهمیدم.
سارا با غم نگاهم کرد و گفت :اسم شوهرت چی بود؟
در حالی که اشک هامو پاک می کردم گفتم :نمی دونم آوردن اسمش توی خونمون ممنوعه.
-حالا اون طلاقت داده یا نه؟
-نه طلاقم نداده. از ازدواجم نزدیک به پنج ماه میگذره اگه تا یک ماه دیگه ازش خبری نشه میتونم طلاقم رو
غیر حضوری بگیرم.
سارا از جاش بلند شد و گفت :بهرحال اگه دوست داری با من بیای میتونی بیای این گروهی که میخوام باهاشون
برم قابل اعتمادن. فردا راه میفتم امروز هم ازت خواستم بیای تا با هم خدا حافظی کنیم.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم :نه من نمی تونم بیام. معلوم نیست اونجا چی در انتظارم باشه.
-از کجا میدونی شاید زندگی خوبی در انتظارت باشه.
-نمی دونم شاید بهر حال امیدوارم از کاری که میکنی پشیمون نشی.
ـ پشیمون نمی شم ولی مطمئنم تو از موندنت پشیمون میشی.
یک ساعتی رو کنار سارا موندم و بعد هم راهی خونه شدم. همین که در رو باز کردم کفش های بابا
توجهم رو جلب کرد. یکم ترسیدم چون اصلا حوصله ی دعوای جدید رو نداشتم. در رو بهم زدم و رفتم
تو.
بابا با دیدن من اخم هاش رفت توی هم. خیلی آروم سلام کردم که گفت :تا الان کدوم قبرستونی بودی
هان؟
خواستم جوابش رو بدم که گفت :معلومه دیگه پی یللی تللی دیگه دختره ی هرزه.
از حرف هاش ناراحت نشدم. پنج ماهه که به خاطر یک اشتباهم اینجوری تهمت میشنوم.
#پارت۴
که همون جا تصادف شدیدی کردم و حافظه ام رو از دست دادم.
حتی اسم خودم رو یادم نمیومد. هیچ وقت دلیل
اینکه چرا ولم کرد رو نفهمیدم.
سارا با غم نگاهم کرد و گفت :اسم شوهرت چی بود؟
در حالی که اشک هامو پاک می کردم گفتم :نمی دونم آوردن اسمش توی خونمون ممنوعه.
-حالا اون طلاقت داده یا نه؟
-نه طلاقم نداده. از ازدواجم نزدیک به پنج ماه میگذره اگه تا یک ماه دیگه ازش خبری نشه میتونم طلاقم رو
غیر حضوری بگیرم.
سارا از جاش بلند شد و گفت :بهرحال اگه دوست داری با من بیای میتونی بیای این گروهی که میخوام باهاشون
برم قابل اعتمادن. فردا راه میفتم امروز هم ازت خواستم بیای تا با هم خدا حافظی کنیم.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم :نه من نمی تونم بیام. معلوم نیست اونجا چی در انتظارم باشه.
-از کجا میدونی شاید زندگی خوبی در انتظارت باشه.
-نمی دونم شاید بهر حال امیدوارم از کاری که میکنی پشیمون نشی.
ـ پشیمون نمی شم ولی مطمئنم تو از موندنت پشیمون میشی.
یک ساعتی رو کنار سارا موندم و بعد هم راهی خونه شدم. همین که در رو باز کردم کفش های بابا
توجهم رو جلب کرد. یکم ترسیدم چون اصلا حوصله ی دعوای جدید رو نداشتم. در رو بهم زدم و رفتم
تو.
بابا با دیدن من اخم هاش رفت توی هم. خیلی آروم سلام کردم که گفت :تا الان کدوم قبرستونی بودی
هان؟
خواستم جوابش رو بدم که گفت :معلومه دیگه پی یللی تللی دیگه دختره ی هرزه.
از حرف هاش ناراحت نشدم. پنج ماهه که به خاطر یک اشتباهم اینجوری تهمت میشنوم.
- ۲.۴k
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط