رمان عضو هشتم ما با آدمای دیگه فرق داره

رمان عضو هشتم ما با آدمای دیگه فرق داره...

ات:ایست قلبی کردم؟
دکتر:آره ....وقتشه بری پیششون
به حرف دکتر گوش دادم تا درو باز کردم همشون نگاهشون چرخید سمت من
ات:س...سلام
همون لحظه همشون پریدن بغلم که همه باهم افتادیم رو زمین یکم به دور و برم نگاه کردم که دیدم به جز پسرا کسی نیست
تهیونگ:حالت خ.خوبه ؟
ات:آره خوبم
تهیونگ:مطمعنی؟
ات:آره مطمعنم...میگم بقیه کجان؟
تهیونگ:رفتن فرانسه
ات: فرانسه؟ چقدر یهویی
تهیونگ: ماهم نمی دونیم یهو رفتن
دو هفته بعد
دو هفته از اون روز میگذره هنوزم کسایی رو میبینم که بهم میگن بقیه رو گاز بگیرم اما دیگه برام عادی شده دکتر لی هم تویه همون آزمایشگاه بود اما تو یکی از اتاقا درو رو خودش قفل کرده بود که خودشم با ما بمیره اما فقط خودش مرد من و تهیونگ هم به قرار گذاشتن ادامه دادیم
جلویه آینه داشتم موهام رو می بافتم که یهو گوشیم زنگ خورد
ات:سلام بابا بزرگ
جین:کوفت و بابا بزرگ یه لوکیشن برات می‌فرستم سریع بیا اینجا
ات:براچی ؟چیزی شده؟
جین: تهیونگ داره خودکشی می‌کنه
ات:چی؟
جین:کری میگم داره خودکشی می‌کنه زود بیا
ات:اومدم اومدم (بغض)
از زبون تهیونگ
قرار بود امروز از ات خواستگاری کنم به بچه ها گفتم و اونا برام یه خونه اجاره کردن خونه که نه قصر بود قرار شد یه جوری ات رو‌ بکشونن اونجا
جین:بچه ها ساکت زنگش زدم
ات:سلام بابا بزرگ
جین:کوفت و بابا بزرگ یه لوکیشن برات می‌فرستم سریع بیا اینجا
ات:براچی ؟چیزی شده؟
جین: تهیونگ داره خودکشی می‌کنه
ات:چی؟
جین:کری میگم داره خودکشی می‌کنه زود بیا ......الو ...الو
جونگ کوک:گوشی رو قطع کرد
نامجون:زیاده روی نکردی؟
جین:نه خوبه حالا زود میاد
تهیونگ: لوکیشن رو براش بفرست
جین: فرستادم
جیهوپ: خب آقا داماد بهتره بری لباست رو عوض کنی
تهیونگ: باشه
رفتم لباسامو با یه کت و شلوار عوض کردم و برای بار آخر به خودم تو یه آینه نگاه کردم یه استرسی ته دلم داشتم که باعث میشد دستام بلرزه
شوگا:تهیونگ حالت خوبه؟
تهیونگ:آره خوبم یکم استرس دارم
شوگا:آهان خب استرس نداشته باش
تهیونگ :🗿
از زبون ات
با تمام سرعتم به سمت آدرس می رفتم که بلاخره بهش رسیدم واقعاً جای بزرگی بود و خیلی خوشگل بود اما فعلأ تهیونگم مهم تره سریع به سمت دری که خیلی باهام فاصله داشت دویدم درو باز کردم که دیدم جین داره گریه می‌کنه
ات:جی..جین تهیونگ کجاست؟
جین دستمو گرفت و برد سمت اتاقی که با گل های قرمز و مشکی و شمع های روشن تزیین شده بود
تا رفتم داخل در بسته شد اومدم درو باز کنم که دیدم قفل شده
ات:تهیونگ.... تهیونگ(بلند)
تهیونگ:من اینجام بیبی
سریع دویدم سمت ته
ات:ببینم خوبی؟ چیزیت که نشده؟ ...آخه چرا میخواستی خودکشی کنی ها؟
دیدگاه ها (۱)

رمان عضو هشتم ما با آدمای دیگه فرق داره...تهیونگ بدون توجه ب...

رمان : عشق مخفی سلام من اتم دوست دختر نامجون عضو هشتم بی تی ...

رمان عضو هشتم ما با آدمای دیگه فرق داره...همون لحظه همشون اف...

رمان عضو هشتم ما با آدمای دیگه فرق داره...فیلیکس : دوربین ها...

PARADISE CITY سفیر جدید خیلی جذابه😭😭😭کیم تهیونگ داره یه تنه ...

سناریووقتی باهات دارن دعوا میکنن که یهو یه بشقاب رو برمیدارن...

جیمین فیک زندگی پارت ۸۹#شام سه نفرمون رو خوردیم . اولین بار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط