سرنوشت "

سرنوشت "
p,14
.
.
.
.
یهو پدربزرگ از سالن غذا خوردی اومد بیرون و گفت ( فحش ازاده😂😂)
.
پ.ب : بیاین شام بخورین شام حاظره
.
همه بلند شدیم ... میخاستم برم سمت جونگ کوک که عمو جانگ برگشت سمتم...
.
عمو : امم ا/ت ...
.
ا/ت : بله عمو .‌..؟
.
عمو : ببخشید بابت کارلا نمیدونم وقتی جونگ کوک رو میبینه چیش میشه که اینجوری رفتار میکنه ..
.
ا/ت : ع عمو شما معذرت خواهی نکنین اون خودش باید معذرت خواهی کنه ..
.
اینو که گفتم صدای جونگ کوک رو از پشت سرم شنیدم ..
.
کوک : ا/تتت کجا موندییی؟( بلند چون‌ دوره )
.
ا/ت : الان میاممم( بلند )
.
با عمو رفتیم سمت میز غذا خوری و من سمت راست کوک و ته سمت چپش و جیمین هم سمت راست من ( یعنی میشه جیمین و ا/ت و کوک و ته به ترتیب ) .... سکوت بدی بینمون بود ‌.... همه داشتن غذا میخوردن و حتی نیم نگاهی هم بهم نمینداختن .... بعد از شام کارلا و کانر رفتن تو اتاقشون تا چمدوناشونو بیارن ...بعد از این کا چمدونا رو گذاشتن توی ون پدربزرگ همگی از پدربزرگ خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ... چون ترافیک بود حداقل تا خونه ۱ ساعتی راه بود ...سرمو تکیه دادم به شیشه ... چشمامو کم کم بستم و نفهمیدم کی خوابم برد ...
.
.
.
.
حمایت ؟!🥲💘
دیدگاه ها (۷)

سرنوشت"p,15...ویو کوک *.سکوت سنگینی تو جاده بینمون بود ... س...

"سرنوشت"p,16...ویو کوک *.خواب بودیم که یهو در محکم باز شد .....

"سرنوشت"p,13..کارلا : هه تو چیش میشی ؟ فقط ی بچه ی یتیم بد ب...

سلامم بچه ها من سعیمو میکنم امروز یک یا دو پارت بزارم ولی اگ...

three hearts, one love

پارت ۲۳

part. 24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط