واقعا می گویم

واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!

#سید_علی_صالحی
دیدگاه ها (۴)

گفت: خیلی می‌ترسم؛گفتم: چرا؟گفت: چون از ته دل خوشحالم، این ج...

دلم راشکستند اما من به تلافی اش هرگز دلی را نخواهم شکست زیرا...

آدمها همدیگر را پیدا می کنند…از فاصله های خیلی دور…از تهِ نس...

چشم به راهِ کسی بمانکه آمدنش عجیب بوی ماندن بدهدکه از پشتِ ن...

دفترچه خاطرات ورونیکا_۱۴ژانویهایا بگویم دوستت دارمکاش جرئت گ...

part:12name:عشق وجداییویو بورابه همراه اجوما به سمت یک راهرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط