#مرد_من
#مرد_من
دورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خندهها و پچپچهای دوستانه، فضای کمپ را پر کرده بود. یکی با گیتار، ریتمی آرام میساخت و دیگری با صدایی گرم، آواز میخواند. اما من، مثل همیشه، در افکار خودم غرق بودم. صندلیام را برداشتم و به سمتِ نهر رفتم؛ من همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح دادهام… دستی به آب زدم و صورتم را شستم.
رمانی زیبا و عاشقانه که یه بانو نوشته 🥹🫂
خوشحال میشم حمایتش کنید و امیدوارم از این رمان زیبا لذت ببرید.
@yalda2845
آیدی بانو👆🏻
دورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خندهها و پچپچهای دوستانه، فضای کمپ را پر کرده بود. یکی با گیتار، ریتمی آرام میساخت و دیگری با صدایی گرم، آواز میخواند. اما من، مثل همیشه، در افکار خودم غرق بودم. صندلیام را برداشتم و به سمتِ نهر رفتم؛ من همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح دادهام… دستی به آب زدم و صورتم را شستم.
رمانی زیبا و عاشقانه که یه بانو نوشته 🥹🫂
خوشحال میشم حمایتش کنید و امیدوارم از این رمان زیبا لذت ببرید.
@yalda2845
آیدی بانو👆🏻
- ۶۰
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط