ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 18

برگشتم سمتش...
یه شیر موز تو دستش بود و آروم نزدیک شد...

ات:«این... برای شما...»
جونگکوک:«این چیه؟»
ات:«صبحونه نخورده بودین...»

جیمین و تهیونگ همزمان خشکشون زد...

تهیونگ:«وااااو...»
جیمین:«ما سال هاست میشناسیمش حتی آبم برامون نمیاره...»

جونگکوک با اخم نگاهشون کرد...

جونگکوک:«خفه شین.»

ات خندش گرفت و شیر موزو سمتم گرفت..

ات:«بگیرید دیگه...»

ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زدم و از دستش گرفتم...

جونگکوک:«ممنون.»

جیمین دستشو گذاشت روی قلبش...

جیمین:«تهیونگ... دیدی؟ لبخند زد...»
تهیونگ:«من دارم اشک شوق میریزم...»
جونگکوک:«میخواین همینجا دفنتون کنم؟»

هردوشون سریع ساکت شدن...
ات دوباره آروم گفت...

ات:«راستی... امروز بعد مدرسه میتونم باهاتون حرف بزنم؟»
جونگکوک:«درباره چی؟»

ات یکم مردد شد...

ات:«یه چیزی هست... شاید به دردتون بخوره.»

اخم کردم...

جونگکوک:«باشه.»

همون موقع زنگ کلاس خورد و ات سریع رفت...
اما قبل رفتن، یه لحظه برگشت نگام کرد.
و دوباره اون حس عجیب اومد سراغم...

جیمین:«عههههه نگاهش کردنووو...»
جونگکوک:«جیمین.»
جیمین:«چشم رئیس ساکت شدم🙂.»

[ ساعت 11 صبح ]

از زبان جیمین:

کلاس داشت تموم میشد که یه دفعه صدای داد از بیرون اومد...

همه ترسیدن..
من و تهیونگ همزمان به هم نگاه کردیم.

تهیونگ:«این صدا از زیرزمین اومد نه؟»
جیمین:«اره...»

سریع از کلاس زدیم بیرون و رفتیم سمت راهروی پشتی...
ولی وقتی رسیدیم، دیدیم چندتا مرد ناشناس لباس مشکی پوشیدن و داشتن از زیرزمین میان بیرون.
یکی شون داد زد...

_«سریع بگردید... حتما هنوز اینجاست..!»

ادامه دارد...))<<
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 19چشمام گشاد شد.تهیو...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 20تهیونگ:«چی شد؟»جیم...

ɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 17از زبان جونگکوک:دست...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 16تهیونگ:«وااای ات خ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 15جونگکوک:«دوتاتون ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط