پارت دوم: چیزی که گفته نشد

پارت دوم: چیزی که گفته نشد

باران کم‌کم آرام‌تر شده بود، اما هنوز قطره‌های ریز روی شیشه‌ی ورودی ساختمان دیده می‌شد.

جونگ‌کوک گوشی‌اش را نگاه کرد.

— بالاخره برق اومد.

چراغ‌های ساختمان یکی‌یکی روشن شدند.

تهیونگ نفس راحتی کشید و گفت:
— پس می‌تونیم بریم.

جونگ‌کوک سر تکان داد، اما قبل از اینکه قدمی بردارد، صدای زنگ گوشی تهیونگ بلند شد.

تهیونگ صفحه را نگاه کرد و اخم کوچکی روی صورتش نشست.

جونگ‌کوک پرسید:
— کیه؟

— مدیر برنامه.

تهیونگ تماس را جواب داد.

چند لحظه بعد، حالت چهره‌اش کاملاً تغییر کرد.

— فردا؟ ولی قرار بود هفته‌ی بعد باشه...

چند ثانیه سکوت کرد.

— باشه. فهمیدم.

تماس که تمام شد، جونگ‌کوک پرسید:
— چی شده؟

تهیونگ گوشی را داخل جیبش گذاشت.

— برنامه‌ها تغییر کرده. فردا باید برای چند روز بریم یه شهر دیگه.

جونگ‌کوک لحظه‌ای ساکت ماند.

— چند روز؟

— دقیق نمی‌دونم. شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم.

جونگ‌کوک به خیابان خیس خیره شد.

همان جمله‌ای که چند ساعت قبل گفته بود، دوباره در ذهنش تکرار شد:

«اگه یه روز همه‌چیز عوض بشه چی؟»

این بار دیگر سؤال ساده‌ای به نظر نمی‌رسید.

تهیونگ متوجه سکوت او شد.

— جونگ‌کوک؟

— هوم؟

— ناراحتی؟

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.

— نه. فقط... فکر نمی‌کردم این‌قدر زود مجبور بشیم از هم فاصله بگیریم.

تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام گفت:

— فاصله همیشه به معنی دور شدن نیست.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— پس قول بده وقتی برگشتی، دوباره همین‌جا همدیگه رو ببینیم.

تهیونگ لبخند زد.

— قول.

آن شب، هر دو از ساختمان بیرون رفتند؛ اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این سفر قرار است چه اتفاقی را برایشان رقم بزند.

و مهم‌تر از آن...

هیچ‌کدام نمی‌دانستند در چند روز آینده، رازی قدیمی قرار است دوباره آشکار شود.

#فیکشن
#آرمی
#بی‌تی‌اس
#بی‌ال
#جی‌ام‌ام
دیدگاه ها (۳)

پارت اول: باران بعد از نیمه‌شبباران از عصر شروع شده بود و حا...

خوب عزیزان دلم بریم برای شروع یک فیک جدید دیگه که این فیک رو...

جونگ‌کوک آرام پرسید:«اگه یه روز دیگه دوستم نداشته باشی، بهم ...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط