𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]

*تهیونگ ویو*

در حالی که جین، جیمین و نامجون بهم نزدیک شدن و روی مبل و کاناپه‌های اطرافمون نشستن، جونگکوک پرسید.

جونگکوک: خب... بعدش چیشد هیونگ؟
-بعدش؟ خب... بعدش رفتم خونه‌ی ننه و بابام... یادمه... دقیقا ساعت ۱:۲۷ دقیقه‌ی شب بود که رفتم داخل خونه... نمیدونی چقد کشتنشون برام لذت بخش بود... انگار وارد یه دنیای جدید شده بودم.
نامجون: چ-چی؟ تو... تو... اونا رو... ک-کشتی؟
-معلومه که آره... (با غرور)

متوجه‌ی نگاه متعجب نامجون شدم، به بقیه نگاه کردم. به جین که چشماش انقد از تعجب گشاد شده بود که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه. به جیمین که با دهن باز بهم نگاه میکرد. به شوگا که دهنش رو با دستش پوشونده بود. به جونگکوک که چند قطره عرق از پیشونیش سرازیر شده بود.

شوگا: تو... تو چیکار کردی؟
-کشتمشون... مشکلیه؟!
جیمین: ن-نه... ولی...
جونگکوک: مهم نیست... ا-انتخاب خودش بود.

جونگکوک جوری با ترس زمزمه کرد که انگار میدونست اگه بحث ادامه پیدا کنه، همشون رو به سینه قبرستون میفرستم. خب مگه مشکلش چیه؟ اونا فقط یه مشت ترسوی رو مخ توی زندگیم بودن، زندگی که حتی خودم انتخابش نکردم. اینا همش تقصیر خودشونه، میخواستن من رو درست نکنن... عوضیا...

جین: خ-خب... بع-بعدش چیشد؟
-بعدش؟ عااام... خب... توی خیابون راه رفتم... وااای صدای جیغ مردم چه لذتی که نداشت... خلاصه به جون یکی از زنا افتادم و نِفلَش کردم.
نامجون: و-وایستا... اگه تو دیشب فرار کردی... پس چرا امروز اومدی خونه؟ نکنه داشتی باز هم کسی رو میکشتی؟
-نه... اتفاقا برعکس...
شوگا: منظورت چیه؟
-به زودی خواهید فهمید...

*جیهوپ ویو*
*شب کریسمس*

نباید به اون تهیونگ عوضی اعتماد میکردم، نباید گول نقشش رو میخوردم، الان گند زدم و گذاشتم فرار کنه و الان شهر توی خطره. (هارو: تو خطر نیست... من اینجام... آیم اسپایدرمن... نینا: خواهر منم هستما یادت رفته بتمنم دیگه؟... هارو: اوووو راست میگییی...)
هر اتفاقی برای مردم این شهر بیوفته تقصیر منه. حالا باید چه غلطی بکنم؟
در حالی که توی راهروی بیمارستان راه میرفتم و با دستام موهام رو چنگ میزدم، همزمان کِین (سربازی که مواظب تهیونگ بود) رو سرزنش میکردم. ولی چه فایده که سرزنش کردنش، باعث نمیشه تهیونگ برگرده. یهو ساکت شدم و از کِین دور شدم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم از بیمارستان بیرون رفتم. مجبور شدم با پای پیاده توی شهر دنبالش برگردم، چون ماشینم توی اون پاسگاه لعنتی بود‌ و میدونستم اگه از اون سومون (لی سومون رئیس پلیس) عوضی بخوام تا با اعضای تیمم دنبالش بگردم، مخالفت میکنه، پس خودم تنهایی دنبالش میگردم و دنبال سرنخی میگردم که مربوط به اون کیم کوفتی باشه، شاید در اون صورت اجازه بده دنبالش بریم و پرونده‌اش رو تکمیل کنیم. اما اگه موافقت نکرد، خودم انجامش میدم، به تنهایی، حتی اگه به معنی مرگم باشه.
هر گوشه‌ی شهر رو گشتم، اما نبود که نبود، انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. با کلی ناامیدی به پاسگاه برگشتم و ماشینم رو گرفتم و سوارش شدم. به سمت مناطقی که فکر میکردم ممکنه از اونجا رد شده باشه رفتم. اولش به جاهایی رفتم که یا هیج سرنخی ازش نبود و همچنین هیچ دوربین مدار بسته‌ای وجود نداشت یا اکر هم وجود داشت، بعد از چک کردنش با اجازه‌ی صاحبش به سرنخ خاصی نرسیدم و اون مرتیکه رو توی ویدئوی دوربین ندیدم‌. کاملا ناامید شده بودم اما باید ادامه میدادم. به یه چهار راه رسیدم و مطمئن بودم روی چراغ راهنمایی رانندگی دوربین مخفی هست. به سمت اداره پلیس راهنمایی و رانندگی رفتم و ماشین رو همونجا پارک کردم و پیاده شدم. وارد شدم و با رئیس اونجا آشنا شدم و خودم رو معرفی کردم و ازش خواستم تا بزاره ویدئوی دوربین مداربسته‌ی اون منطقه رو که مربوط به چند ساعت گذشته میشه رو چک کنم. به یکی از مردای اونجا که مسئول دوربین های مدار بسته بود، گفت تا اون ویدئویی رو که میخوام بهم نشون بده. در حالی که به ویدئویی که اون مرد روی دور تند گذاشته بود نگاه میکردم، متوجه‌ی یه مرد آشنا شدم که داشت از اونجا رد میشد.
خودشه، تهیونگه. داشت به سمت شرق میرفت. خوشحال شدم و ازش تشکر کردم، تازه یه امیدی ته دل ناامیدم جوونه زد. از اونجا بیرون رفتم و دوباره سوار ماشینم شدم و به سمت شرق رفتم، یعنی مکان بعدی که نزدیک یه خار و بار فروشی بود، پس قطعا باید دوربین مدار بسته داشته باشه. ماشینم رو کنار مغازه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.

امیدوارم چرت نشده باشه... چون که من همچین حسی نسبت به این پارت دارم... واقعا بخاطر حمایتاتون ازتون ممنونم... امروز حدودا ۳ بار زندانی کوچولو رو توی اکسپلورم دیدم... قربونتون بشم🤓🛐🛐🛐🛐🛐
بدرود🫠
دیدگاه ها (۵۵)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁰]*جیهوپ ویو*صاحب اونجا یه مرد مسن و ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹¹]*جیهوپ ویو*گوشی رو قطع کردم و توی ا...

یه فالو به بشه کوچولوم نمیرسه؟🥺رمانش حرف نداره... به هر حال ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁸]*تهیونگ ویو*دستام رو کنارم مشت کردم ...

سلام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط