پارت
پارت ۶ /
رزت : من برادر دارم؟
فیونا : درسته، ارباب کالیکس، ارباب ابیل و ارباب کامیلان
رزت : تاحالا اسماشون رو نشنیده بودم
فیونا : اوناهم چند روز دیگه به قصر میان، حالا میتونی بری بیرون بازی کنی
رزت : من رفتم
* داشتم قدم میزدم که به یه درخت سیب رسیدم ..... ازش بالا رفتم و نشستم *
؟؟؟: باید مواظب باشی نیوفتی
* افتادم.... این دیگه کی بود نگاه کردم همون پسر دیروزی که نجاتم داد *
؟؟؟ : مگه بهت نگفتم که مواظب باشی
رزت : به نظر خودت چرا افتادم؟
؟؟؟ : از شدت تعجب
رزت: خو پس دیگه به من گیر نده خودت چرا رفتی بالا
؟؟؟ : این درخت منه
رزت : حداقل به منم یه سیب بده
؟؟؟ : بهتره دامنت رو باز کنی و سه قدم بیای جلو
* وقتی اینکارو کردم ۵ تا سیب از درخت کنده شد *
رزت : دیروز نشد اسمتو بپرسم اسمت چیه؟
؟؟؟ : اسمم برای تو سخته پس کیان صدام کن
رزت : کیان؟
کیان : اوهوم
* یهو غیب شد صدای پدرم رو شنیدم *
کلود : اینجا چیکار میکنی؟
رزت : اوم ببخشید اومدم قدم بزنم
کلود : از درخت رفتی بالا ؟
رزت : نه نه
کلود : چجوری این سیب هارو اوردی پس
رزت : ببخشید
نگهبان : جناب دوک کنت اسموند اومدن شمارو ببینن
*با شنیدن این اسم زبونم بند اومد
کنت اسموند و خانوادش همون کسایی که منو کتک و اذیت و آزار میدادن .... *
رزت : من برادر دارم؟
فیونا : درسته، ارباب کالیکس، ارباب ابیل و ارباب کامیلان
رزت : تاحالا اسماشون رو نشنیده بودم
فیونا : اوناهم چند روز دیگه به قصر میان، حالا میتونی بری بیرون بازی کنی
رزت : من رفتم
* داشتم قدم میزدم که به یه درخت سیب رسیدم ..... ازش بالا رفتم و نشستم *
؟؟؟: باید مواظب باشی نیوفتی
* افتادم.... این دیگه کی بود نگاه کردم همون پسر دیروزی که نجاتم داد *
؟؟؟ : مگه بهت نگفتم که مواظب باشی
رزت : به نظر خودت چرا افتادم؟
؟؟؟ : از شدت تعجب
رزت: خو پس دیگه به من گیر نده خودت چرا رفتی بالا
؟؟؟ : این درخت منه
رزت : حداقل به منم یه سیب بده
؟؟؟ : بهتره دامنت رو باز کنی و سه قدم بیای جلو
* وقتی اینکارو کردم ۵ تا سیب از درخت کنده شد *
رزت : دیروز نشد اسمتو بپرسم اسمت چیه؟
؟؟؟ : اسمم برای تو سخته پس کیان صدام کن
رزت : کیان؟
کیان : اوهوم
* یهو غیب شد صدای پدرم رو شنیدم *
کلود : اینجا چیکار میکنی؟
رزت : اوم ببخشید اومدم قدم بزنم
کلود : از درخت رفتی بالا ؟
رزت : نه نه
کلود : چجوری این سیب هارو اوردی پس
رزت : ببخشید
نگهبان : جناب دوک کنت اسموند اومدن شمارو ببینن
*با شنیدن این اسم زبونم بند اومد
کنت اسموند و خانوادش همون کسایی که منو کتک و اذیت و آزار میدادن .... *
- ۱۷۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط