✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۶۹ (⁠♡)


يه لابي شيك با لوسترهاي بزرگ طلايي و بعد اسانسور..
جیمین توي اسانسور دست به موهاش کشید.
واقف به اینکه از اینه دیده میشم به زحمت جلوي خودمو گرفتم که نگاش نکنم ولی وسوسه عجیب چنگ زدن تو
موهاي نمناکش خفه کننده بود.. به زور دستامو مشت کردم تا اشتباهي ازم سر نزنه.. اسانسور وایساد..
دنیل و آنالی با لبخند جلوي در واحدشون منتظرمون بودن و مثل همیشه خیلی گرم و دوست داشتني آزمون استقبال کردن
خونه شون همونجور که انتظار داشتم خيلي شيك و با
سلیقه چیده شده بود و وااي خداا.. دایانا کوچولوشون روي تشکي که رو مبل پهن کرده بودن خوابیده بود..
جیمین با لبخند رفت سمتش و کنارش به زانو شد و با محبت
و نرم سر دختر کوچولوي افسون و دنیل رو بوسید و گفت:چقدر شبیه توعه آنالی ..هرچی بیشتر میگذره بیشتر
شبیهت میشه. اره..واقعا رگه هاي عميقي از آنالی رو به ارث برده بود
چشماش، چشماي مشکي باباش بود..
دنیل با عشق گفت از یه فرشته دو نسخه دارم..
لبخند نرمی از عشق و علاقه شدیدشون روي لبم اومد و
گفتم ولی چشماي باباشو داره..
آنالی نرم خندید گفت: نمیشه یه بچه تماماً به یكي بره.. همیشه تلفیقه و همین تلفیقم هست که تو رو به
همسرت نزدیک تر میکنه اینکه میبینین یه چیز مشترك
براي ادامه دارين.. لبخندم شل شد و اروم به جیمز نگاه کردم.
خیره بود به دایانا کوچولو
خيلي با عشق بچه رو نگاه میکرد.
اما
با لبخند باريکي نوازشش کردم و گفتم: آنالی این دخترت که همش خوابه... اتیشم میسوزونه؟
خندید و گفت:عزیزم تو همیشه فقط تو حالت معصوم و خوابشو ميبيني..نميدوني چه جیغ هاي بنفشي که نمیکشه..
خندیدیم
جیمین دست کوچولوشو نوازش کرد که یه دفعه آنالی خودشو جلو کشید و با چشماي باريک تند گفت: حلقه هاتون
کو؟
من و جیمین نگاه سريعي به هم دنیل اروم گفت: آنالی جان..
انداختیم.
آنالی. : -نه...نمیشه... درسته که رابطه تون واقعي نيست و حتي علني نشده اما حق ندارین حلقه رو دستتون نکنین..میدونین دست نکنین چی میشه؟
جیمین: -چي ميشه؟
آنالی : -وقتی ازدواج کردین به هر دليلي تا پایان اون ازدواج مال همین این حلقه دست نکردن باعث میشه پاي
کساي ديگه اي بينتون وا بشه.. شما که اینو نمیخواین؟
جیمین اخم کرد.
دنیل اخم کرد و گفت: آنالی .. عزیزم لطفا.. این به ما مربوط نیست.
آنالی : عه ما دوستاشونیم..ما نگيم کي بگه؟
و جدي به جیمین گفت: علنیش که نمیکنی..بچه به دنیا اومد ميخواي بگي خودت به دنیا اوردیش؟
دیدگاه ها (۳۰)

3 تفنگدار )پارت ۱۶۱اون سوک : یعنی جیمین بهش نرسیده .. ؟ هاری...

3 تفنگدار )پارت ۱۶۲یوری آروم روی تخت نشست بلافاصله جیمین تند...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۸ (⁠♡)دوتايي کنار هم تو ماشین...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۷ (⁠♡)هول و شرمزده به جعبه نق...

پارت ۶۹۳ خانواده همیشه مهم ترین تکیه گاه و ستون هر آدمیه.. ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۶حسش فوق العاده بود.. انگار ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۵و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط