تاصدایی اشنا امد گمان کردم تویی

تاصدایی اشنا امد گمان کردم تویی
تا نگاری با وفا امد گمان کردم تویی
بانگاهی گرم و گیرا چونکه دیدم لحظه ای
دلبری از دورها امد گمان کردم تویی
عطر گل پیچید و من سرمست و مدهوشش شدم
بوی رزهر کجا امد گمان کردم تویی
چشمهایت میدرخشد مثل مهتابی به شب
ماه چون در اسمان امد گمان کردم تویی
هر زمان دردی به جانم زد که ویرانم کند
چونکه حرفی از دوا امد گمان کردم تویی
یک نفر با عشق و احساسی که دل را میبرد
شاد و پر شور و نوا امد گمان کردم تویی
تا قدم بر کوچه ی عشقم نهاد ان با وفا
از رقیبان شد جدا ، امد گمان کردم تویی
دیدگاه ها (۶)

پاره‌های یک تن و دور از همیم این روزهامثل اوضاع زمانه، درهمی...

من و دل هر دو زآغوش کسی طرد شدیمهردو از عشق در این مساله دلس...

از بس شبیه شمع چکیدم دلم گرفت...از بس دویدم و نرسیدم دلم گرف...

عاشق شدن و خیر ندیدن، هنر ماستاین تابلوی نصفه ی در هم، اثر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط