بی حس

بی حس
پارت پنجم
ویو نویسنده

زن فقط نگاهش کرد.
خیلی آروم..
اون به تهیونگ اعتماد داشت.
خوب میدونست پسر میخواسته کاری کنه ولی برعکس شده..ب ای همین عذاب وجدان داره.

وگرنه کیم تهیونگ آدمی نبود که جلوی کسی ضعیف باشه و یا استرس بگیره..همیشه دقیق و منظم بود..عین برادراش..

جنا: چرا قبول کردی.؟
ته: گفتم که..زیرِ فشار بودم..
نزاشت ادامه بده.
جنا: نه.. دلیل اصلیت..دروغ نگو...تو مغرور تر از این حرفایی که به خاطر این‌چیزها نزدیک کسی بشی.

نفس رو صدا دار بیرون داد و گفت..
ته: میخواستم جاسوسی کنم بینشون.
جنا لبخندی زد.
جنا: کارت خوب بود تهیونگ..

و بعد کمی مکث ادامه داد.
جنا: اون فکر میکنه ما رو تو تله انداخته ولی نمیدونه خودش تو تله ماست.

تهیونگ لبخندی به مهربونی زن رو به روش زد که به قلب‌سنگی معروف بود..اون یه الهه بود..منتهی با ظاهری به شکل شیطان.

ته: امشب..
جنا: نمیتونیم آدم ببریم پدرم میفهمه...خودمون چهار تا میریم..

ادامه دارد..

بچه اصلا حمایت نمیشه..
ادامه ندم؟
خب بگین منم ادامه نمیدم.
دیدگاه ها (۳)

دوستان میخوام اسمم رو عوض کنم.میخوام بزارم‌. لکسی.و آیدیم هم...

بی حسپارت سومویو نویسندهجنا بعد از پوشیدن لباس آروم لب زد.جن...

بی حسپارت دوویو نویسنده.وارد شرکت شد.از کنار تعدادی کارمند ر...

رمان: _من برای انتقام برگشتم_ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط