یه شبایی تو زندگی هست که وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میز

یه شبایی تو زندگی هست که وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی به چیزایی میرسی که نمیدونی تقدیرت بوده یا تقصیرت به ادمایی میرسی که نمیدونی دردن یا همدرد به لحظه هایی میرسی که هضمش واسه دل کوچیکت سخته و به دردایی میرسی که برای سن و سالت بزرگه به ارزوهایی که توهم شد رویاهایی که گذشت به چیزایی که حقت بود اماشد توقع و زخمایی که با نمک روزگار اغشته شد و احساسی که دیگران اشتباه مینامند و دسته اخر دنیایی که بهت پشت کرده و باز هم انتهای دفتر خودت میمانی و زخم هایی که روزگار پشت هم میزند و سکوت هم دوای دردش نیست کاش مهربان تر بودی....
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط