#صحیفهٔ_سجادیه_دعای_پنجاه_و_یکم

#صحیفهٔ_سجادیه_دعای_پنجاه_و_یکم
لحظه‌هایی تلاش می‌کنم وانمود کنم، باور کنم که مقابلت بی‌نیازم

که هر لحظه بودنم به نفَسِ مدامِ تو بسته نیست
تا برای چند لحظه، بتوانم تو را، آن‌طور که تو مرا دوست داری دوست بدارم، از سرِ «اشتیاق»، نه از سرِ «احتیاج»

یا کَهفی حینَ تُعیینِی المَذاهِب ...
ای غار و پناهگاهِ من، هنگامی که این‌سو و آن‌سو رفتن‌ها مرا آشفته و رنجور ساخته است
دیدگاه ها (۶)

#خوشمزهای_جذاب

#خوشمزهای_جذاب

بیا کمی بازی کنیم.بنویس:《اسم...فامیل...شهر... و در نهایت دوس...

نیاز دارم به یک جفت چشم تا مرا همانطور که هستم ببیند نه آنطو...

سفیر کبیر Grand Ambassador

« ازدواج به اجبار » Part 30 ویوی لیانا:همه خشکشان زده بود.مر...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط