P
P/30
بعد از یه دعوای بزرگ که البته نمیشه گفت دعوا،جنگ جهانی،به سامت ماشین رفتن.
سولار:دوباره مسیر طولانیییی
تهیونگ:الان جاده خیلی تاریکه منم ۲ ساعت بالا سرت بودم،چطوره...
سولار:فکرشم نکن. من دست به فرمون نمیزنم
تهیونگ:آروم باش حالا،فعلا که چیزی نگفتمممم. بپر بالا امروز رو برات استثنا قابل میشم گوگولی!
بینی سولار رو کشید و رفت سمت فرمون. تا انتها صورتش رو کج کرد و اداش رو درآورد"امروز رو برات استثنا قابل میشم گوگولی" صدای تهیونگ از ماشین اومد:همونطور که تو شنواییت خوبه باید عرض کنم که من برخلاف شما بیناییم خوبه!پاهاش رو مثل دختر کوچولویی که براش آبنبات نخریدن به زمین زد. در ماشین رو با شتاب بست و نشست.
تهیونگ:اجازه ی حرکت داریم مادمازل؟
در تلاش بود که لبخند گشادش رو جمع کنه. با صدایی که توش خنده موج میزد گفت:بریم
(یونگ شی)
میدونستم خنده های امشب واقعیه!شاید حقیقت این بود. ماری زن خوبی بود حتی منم به یاد دارم،ولی حیف که بود. کاش میدونستم که اون مشکل چی بود،چی بود که اینقدر عوضی شد. کارهای بدش فقط به سولار ختم نمیشه طبق تحقیقاتم اون خیلی زن شروریه. دلم به حال برادرزادم سوخت. پس این بود زندگیش!بهم لبخند میزد تا زخم هاشو نبینم تا نبینم که چقدر داره بهش بد میگذره.
یور:یونگ شی پسرم،بیا اینجا
یونگ شی:بله
یور:مینهو جان توهم بیا
مینهو:چشم مادرجون
کنار مادرم که نه،یک فرشته نشستم!
یور:امشب میخوام چیزی رو بهتون بگم
بی صدا نگاهش می کردیم. یهو چیشد؟چرا چشم هاش غمگین شد؟
یور:پدرتون مرده و همونطور...که میدونید...یونگ شی وارث بعدیه...تمام ثروت پدرتون به یونگ شی میرسه...ولی...مینهو هم قراره...قراره...تمام ثروت...من رو به ارث ببره
لب زدم:مادرجون
یور:هنوز حرفم تموم نشده...دکتر خانوادگی چند روز پیش معاینم کرد و گفت حالم...خیلی وخیمه...به خاطر بالا رفتن سنم...به زودی خواهم مرد...پسرام...عروسام...وصیت من فقط و فقط اینه...همو تنها نزارین...بعد از مرگم دیگه دعوا نکنین...دیگه نزارین بچه ها ناراحت شن...حسرت به دل شن...باهم خوب باشین...و هیچ وقت نزارین چیزهای کوچیک...شما رو از هم جدا کنه...یه خانواده باشین...لطفا
بعد از یه دعوای بزرگ که البته نمیشه گفت دعوا،جنگ جهانی،به سامت ماشین رفتن.
سولار:دوباره مسیر طولانیییی
تهیونگ:الان جاده خیلی تاریکه منم ۲ ساعت بالا سرت بودم،چطوره...
سولار:فکرشم نکن. من دست به فرمون نمیزنم
تهیونگ:آروم باش حالا،فعلا که چیزی نگفتمممم. بپر بالا امروز رو برات استثنا قابل میشم گوگولی!
بینی سولار رو کشید و رفت سمت فرمون. تا انتها صورتش رو کج کرد و اداش رو درآورد"امروز رو برات استثنا قابل میشم گوگولی" صدای تهیونگ از ماشین اومد:همونطور که تو شنواییت خوبه باید عرض کنم که من برخلاف شما بیناییم خوبه!پاهاش رو مثل دختر کوچولویی که براش آبنبات نخریدن به زمین زد. در ماشین رو با شتاب بست و نشست.
تهیونگ:اجازه ی حرکت داریم مادمازل؟
در تلاش بود که لبخند گشادش رو جمع کنه. با صدایی که توش خنده موج میزد گفت:بریم
(یونگ شی)
میدونستم خنده های امشب واقعیه!شاید حقیقت این بود. ماری زن خوبی بود حتی منم به یاد دارم،ولی حیف که بود. کاش میدونستم که اون مشکل چی بود،چی بود که اینقدر عوضی شد. کارهای بدش فقط به سولار ختم نمیشه طبق تحقیقاتم اون خیلی زن شروریه. دلم به حال برادرزادم سوخت. پس این بود زندگیش!بهم لبخند میزد تا زخم هاشو نبینم تا نبینم که چقدر داره بهش بد میگذره.
یور:یونگ شی پسرم،بیا اینجا
یونگ شی:بله
یور:مینهو جان توهم بیا
مینهو:چشم مادرجون
کنار مادرم که نه،یک فرشته نشستم!
یور:امشب میخوام چیزی رو بهتون بگم
بی صدا نگاهش می کردیم. یهو چیشد؟چرا چشم هاش غمگین شد؟
یور:پدرتون مرده و همونطور...که میدونید...یونگ شی وارث بعدیه...تمام ثروت پدرتون به یونگ شی میرسه...ولی...مینهو هم قراره...قراره...تمام ثروت...من رو به ارث ببره
لب زدم:مادرجون
یور:هنوز حرفم تموم نشده...دکتر خانوادگی چند روز پیش معاینم کرد و گفت حالم...خیلی وخیمه...به خاطر بالا رفتن سنم...به زودی خواهم مرد...پسرام...عروسام...وصیت من فقط و فقط اینه...همو تنها نزارین...بعد از مرگم دیگه دعوا نکنین...دیگه نزارین بچه ها ناراحت شن...حسرت به دل شن...باهم خوب باشین...و هیچ وقت نزارین چیزهای کوچیک...شما رو از هم جدا کنه...یه خانواده باشین...لطفا
- ۲۷۵
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط