دبیرستانمخفیمن

#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۲۰
(فلش بک به زمان حال)
*ویو هانا*
بعد اون دعوا حالم خیلی بعد بود و الان تایلند بودیم زندگی روزمرم فقط شده سیگار کشیدن یا مشروب خوردن تهشم گریه کردن تا الان هزار بار خواستم فرار کنم ولی اون لعنتی نمیزاره و در و روم قفل کرده حالم از اون عوضی بهم میخوره دلم میخواد برگردم کره و به کوک بگم که چقدر دوستش دارم واقعا بهش نیاز دارم
*ویو کوک*
تقریبا تا الان دو هفته گذشته هممون اماده شدیم رفتیم به اون خونه کلی بادیگارد میومدن جلوم و با یه تیر میزدم وسط پیشونیشون تا رسیدم به در عمارت و با قیافه خشمگین لوکا رو به رو شدم
کوک: مشتاق دیدار اقای لوکا
لوکا: تو اینجا چه غلطی میکنی* اربده*
کوک: اومدم زن ایندمو ببرم *خونسرد*
لوکا: مگر اینکه از روی جنازم رد بشی *عصبی*
کوک: باشه هرجور مایلی *دو تا تیر حرومش کردم*
کوک:*رفتم سمت اتاق هانا و با پام یه لگد زدم و بازش کردم
هانا: کوک خودتی
کوک: هانا حالت خوبه عزیزم
هانا: کوکییی *گریه زیاد*
کوک:*بغلش کردم و فقط گریه میکرد
هانا: چرا حق انقدر دیر حققق کردی هوم
کوک: ببخشید پرنسس
*یهو در محکم باز شد و نگاهی انداختم اون..... اون

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*یهو در محکم باز شد و نگاهی انداختم...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۰این پارت اسماته بیاید کامنتا جنبه ن...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۱۸ (ویو کوک فردای همون روز که هانا رف...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۱۷*یهو مادرم لینا با یه قهوه که دستش ...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*ویو هانا*(فلش بک به فردا) با دل در...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۸ ولی این اخر داستان نبود وقتی داشتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط