اقای من
اقای من؛
پارت ۷
ساعتها بود فقط داشت فکر میکرد.مغزش روبه انفجار بود .صدایی از پسر کوچیکتر نبود.فقط سکوت
اگه این مسعولیتو قبول میکرد زنش چی؟زندگیش چی؟خانوادش؟اما اگه قبول نمیکرد؟کوک قطعا میمرد
ولی اصل کار اینجا بود که باید از کوک در برابر پدرش مراقبت کنه اگه پدرش از این موضوع چیزی میدونه حتمی کوکو نابود میکرد.
پا شد تا یکم اب بخوره .موهاشو از صورتش کنار کشید و نفس عمیقی کشید.از پله ها به طرف اتاقش رفت و اروم درو باز کرد .پسر تیشرت تهیونگو بغل کرده بود و روی تختش دراز کشیده بود. و چشاشم بسته بود .چشایی که از گریه پف کرده بودن .تهیونگ چیکار کرده بود که این پسر تو اون سنش به دامش بیفته؟هیچی.هیچ غلطی نکرده بود
کوک با شنیدن صدای نفسای تهیونگ گریش شروع شد.شاید هر کسی این صحنه رو میدید با خودش میگفت همش بچه بازیه رد میشه.ولی کو؟بعد سه سال؟فکر نکنم
تهیونگ به طرفش رفت و از پشت تن کوچیک پسر رو محکم بغل گرفت .کوک فقط گریه میکرد.بغضهاش تموم نمیشدن
هیچی نگفتن .بعد چند دقیقه گریه هاش بالاخره تموم شدن .تهیونگ لرزش تن پسرو حس میکرد .محکمتر بغلش گرفت.
_ت...
=شششش.وقتی صدات از غم میلرزه ،غمشو توی دلم میلرزونه پس ...
کوک اروم بطرف تهیونگ چرخید و چشاش قفل چشای مرد شد.تهیونگ دستشو به طرف موهای ابریشمی و بلند کوک برد و از چشاش کنار کشید تا بهتر ببینتش .با دیدن چشاش یه چیزی تو دلش حس کرد.داشت چع اتفاقی می افتاد .بدون هیچ تفکری چیزی که تو ذهنش بود رو انجام داد .سرشو به طرف لبای کوک برد وقفل لباش کرد.اروم بوسید تا ارامشو به پسر بده.کوک چشاش از تعجب وا مونده بود ولی فقط سعی کرد از این لحظه لذت ببره .چشاشو بست و تهیونگ اروم لباشونو از هم جدا کرد و پشت سر هم لبای پسر کوچیکترو کوتاه بوسید.تهیونگ قبولش کرده بود؟
_تهیونگ
=جانم؟
_این بوسه..
=اره.با خواسته خودم بوسیدمت
_ولی تو...
=امروز برای ماست نه؟
کوک فهمید منظور مرد چیه.پس اون خواسته بودتش ولی چیشده بود؟تهیونگ خودشم نمیدونست اصلا چیمیگه یا چیکار میکنه فقط بدون افکار همه چیزو انجام میداد .سرشو به طرف گردن پسر برد و بوش کرد.چقدر بوی بچه میداد.
دستشو اروم زیر تیشرت پسر برد و نزدیکش شد.پیشونی شو به پیشونی پسر چسبوند و پوست گرم پسر رو لمس کرد کوک نفسو حبس کرده بود
=نفس بکش
و بالاخره نفس ارومی کشید .کی انتظار داشت تهیونگ کوکو قبول کنه؟
_تهیونگ من...
=تو چی؟
_ دوست دارم ..ولی تو چی؟
فهمید بازی پسر کوچیکتر چیه پس
=منم دوست دارم
با شنیدن این جمله قلبشو دوباره از دست داد .توی بغل تهیونگ مچاله شد و مرد پسر کوچیکترو به خودش فشرد.برای این مرد خیلی کوچیک بود.خیلی کوچیک
یقه تیشرت سفید پسر رو یکمیشو کنار زد و اونجارو بوسید
پارت ۷
ساعتها بود فقط داشت فکر میکرد.مغزش روبه انفجار بود .صدایی از پسر کوچیکتر نبود.فقط سکوت
اگه این مسعولیتو قبول میکرد زنش چی؟زندگیش چی؟خانوادش؟اما اگه قبول نمیکرد؟کوک قطعا میمرد
ولی اصل کار اینجا بود که باید از کوک در برابر پدرش مراقبت کنه اگه پدرش از این موضوع چیزی میدونه حتمی کوکو نابود میکرد.
پا شد تا یکم اب بخوره .موهاشو از صورتش کنار کشید و نفس عمیقی کشید.از پله ها به طرف اتاقش رفت و اروم درو باز کرد .پسر تیشرت تهیونگو بغل کرده بود و روی تختش دراز کشیده بود. و چشاشم بسته بود .چشایی که از گریه پف کرده بودن .تهیونگ چیکار کرده بود که این پسر تو اون سنش به دامش بیفته؟هیچی.هیچ غلطی نکرده بود
کوک با شنیدن صدای نفسای تهیونگ گریش شروع شد.شاید هر کسی این صحنه رو میدید با خودش میگفت همش بچه بازیه رد میشه.ولی کو؟بعد سه سال؟فکر نکنم
تهیونگ به طرفش رفت و از پشت تن کوچیک پسر رو محکم بغل گرفت .کوک فقط گریه میکرد.بغضهاش تموم نمیشدن
هیچی نگفتن .بعد چند دقیقه گریه هاش بالاخره تموم شدن .تهیونگ لرزش تن پسرو حس میکرد .محکمتر بغلش گرفت.
_ت...
=شششش.وقتی صدات از غم میلرزه ،غمشو توی دلم میلرزونه پس ...
کوک اروم بطرف تهیونگ چرخید و چشاش قفل چشای مرد شد.تهیونگ دستشو به طرف موهای ابریشمی و بلند کوک برد و از چشاش کنار کشید تا بهتر ببینتش .با دیدن چشاش یه چیزی تو دلش حس کرد.داشت چع اتفاقی می افتاد .بدون هیچ تفکری چیزی که تو ذهنش بود رو انجام داد .سرشو به طرف لبای کوک برد وقفل لباش کرد.اروم بوسید تا ارامشو به پسر بده.کوک چشاش از تعجب وا مونده بود ولی فقط سعی کرد از این لحظه لذت ببره .چشاشو بست و تهیونگ اروم لباشونو از هم جدا کرد و پشت سر هم لبای پسر کوچیکترو کوتاه بوسید.تهیونگ قبولش کرده بود؟
_تهیونگ
=جانم؟
_این بوسه..
=اره.با خواسته خودم بوسیدمت
_ولی تو...
=امروز برای ماست نه؟
کوک فهمید منظور مرد چیه.پس اون خواسته بودتش ولی چیشده بود؟تهیونگ خودشم نمیدونست اصلا چیمیگه یا چیکار میکنه فقط بدون افکار همه چیزو انجام میداد .سرشو به طرف گردن پسر برد و بوش کرد.چقدر بوی بچه میداد.
دستشو اروم زیر تیشرت پسر برد و نزدیکش شد.پیشونی شو به پیشونی پسر چسبوند و پوست گرم پسر رو لمس کرد کوک نفسو حبس کرده بود
=نفس بکش
و بالاخره نفس ارومی کشید .کی انتظار داشت تهیونگ کوکو قبول کنه؟
_تهیونگ من...
=تو چی؟
_ دوست دارم ..ولی تو چی؟
فهمید بازی پسر کوچیکتر چیه پس
=منم دوست دارم
با شنیدن این جمله قلبشو دوباره از دست داد .توی بغل تهیونگ مچاله شد و مرد پسر کوچیکترو به خودش فشرد.برای این مرد خیلی کوچیک بود.خیلی کوچیک
یقه تیشرت سفید پسر رو یکمیشو کنار زد و اونجارو بوسید
- ۶۵۳
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط