#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_15
یونا متعجب پرسید:
« این چطور؟... »
جههون جواب داد.
« به خاطر پدرت. اون این قسمت رو برای مواقع ضروری درست کرده بود. »
یونا حس کرد قلبش دوباره فرو ریخت. پدرش... او چقدر راز ناگفته داشته.
آنها وارد شدند.
داخل ، به طرز عجیبی ، نه تاریک بود نه نمناک. چند لامپ کم نور ، قفسه های بلند کتاب را روشن کرده بود. هوا بوی کاغذ کهنه و چوب میداد.
یونا با ناباوری گفت:
« اینجا مال پدرمه؟ »
جههون سری تکان داد.
« نه کاملا. اینجا محل ذخیره یک تمام مدارک و تحقیقات پنهان کسانی بود که به خانواده چئون شک داشتن. پدرت یکی از اونها بود. »
یونا به سمت قفسهها رفت. صدها پوشه با نام های مختلف جلوی چشمش رژه رفتند.
« پدر من... داشت راجب خونوادش تحقیق میکرد؟ »
« نه فقط خونوادش. »
جههون این را گفت و یک پوشه قطور از قفسه وسط برداشت.
« این پرونده اصلی پدرته ، پروژه چئونسان. همونطور که گفته بودم ، اون داشت سعی میکرد مدارک جعلیو رو کنه. »
یونا پوشه را گرفت. سنگین بود.
« ولی چرا چیزی به من نگفت؟ »
« چون اگه میگفت ، زودتر از اینا ساکتت میکردن. »
جههون آهی کشید.
« من تمام این سالها . به خاطر پدرم ، روی بعضی چیز ها تحقیق میکردم. اونم وقتی زنده بود. اون من رو میشناخت. میدونستی که من اهل پنهون کاری نیستم. »
یونا با دقت بیشتری به عکسها و نامهها نگاه کرد.
« پس تو... تو هم مثل من ، دنبال حقیقت بودی؟ »
جههون کمی مکث کرد.
« چیزی شبیه به اون. پدرت فکر میکرد تنها کسی که میتونه بهش اعتماد کنه منم. »
یونا به چهره جههون نگاه کرد. حالا دیگر آن نگاه سرد ، کمی آمیخته با اندوه پنهان بود.
« چرا پدرت رو کشتی یونا؟ »
# part_15
یونا متعجب پرسید:
« این چطور؟... »
جههون جواب داد.
« به خاطر پدرت. اون این قسمت رو برای مواقع ضروری درست کرده بود. »
یونا حس کرد قلبش دوباره فرو ریخت. پدرش... او چقدر راز ناگفته داشته.
آنها وارد شدند.
داخل ، به طرز عجیبی ، نه تاریک بود نه نمناک. چند لامپ کم نور ، قفسه های بلند کتاب را روشن کرده بود. هوا بوی کاغذ کهنه و چوب میداد.
یونا با ناباوری گفت:
« اینجا مال پدرمه؟ »
جههون سری تکان داد.
« نه کاملا. اینجا محل ذخیره یک تمام مدارک و تحقیقات پنهان کسانی بود که به خانواده چئون شک داشتن. پدرت یکی از اونها بود. »
یونا به سمت قفسهها رفت. صدها پوشه با نام های مختلف جلوی چشمش رژه رفتند.
« پدر من... داشت راجب خونوادش تحقیق میکرد؟ »
« نه فقط خونوادش. »
جههون این را گفت و یک پوشه قطور از قفسه وسط برداشت.
« این پرونده اصلی پدرته ، پروژه چئونسان. همونطور که گفته بودم ، اون داشت سعی میکرد مدارک جعلیو رو کنه. »
یونا پوشه را گرفت. سنگین بود.
« ولی چرا چیزی به من نگفت؟ »
« چون اگه میگفت ، زودتر از اینا ساکتت میکردن. »
جههون آهی کشید.
« من تمام این سالها . به خاطر پدرم ، روی بعضی چیز ها تحقیق میکردم. اونم وقتی زنده بود. اون من رو میشناخت. میدونستی که من اهل پنهون کاری نیستم. »
یونا با دقت بیشتری به عکسها و نامهها نگاه کرد.
« پس تو... تو هم مثل من ، دنبال حقیقت بودی؟ »
جههون کمی مکث کرد.
« چیزی شبیه به اون. پدرت فکر میکرد تنها کسی که میتونه بهش اعتماد کنه منم. »
یونا به چهره جههون نگاه کرد. حالا دیگر آن نگاه سرد ، کمی آمیخته با اندوه پنهان بود.
« چرا پدرت رو کشتی یونا؟ »
- ۱۲۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط