شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کن

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.
می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستوربدهد،
وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت : موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند:
سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی،
از ما می خواهد که بار سنگین تری راحمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،
هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگ هایی که شهسوار مومن با خود آورده بود،
روشن کرد. آنها خالص ترین الماسها بودند.
تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
دیدگاه ها (۵)

امروزمیخام خدا رو لایک کندخدایا ....لایک واسه مهربونیات ?لای...

ﻣﯿﺨــــــــــﻮﺍﻡ ﺩﻋــــــــــــﺎ ﮐﻨــــــــــــﻢ ...ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ...

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه ومندرس، با نگاهی مغموم وارد خو...

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است. آدم نمی افتد، مگر این که دس...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۵ ‌درهای عظیم برج سا...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

فیک : بین راندها

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۷: «راز ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط