ناگهان آیینه حیران شد ، گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد ، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد ، گمان کردم تویی

رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد ، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد ، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد ، گمان کردم تویی

باد، پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد ، گمان کردم تویی
دیدگاه ها (۱)

قمار عشق شیرین است اگر چه باز می‌بازمتواز آس دلت مغرور ومن د...

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارمآن کس که تو میخواهیش از من به ...

بغلت گریه ی خاموش چه حالی داردغزل و بوسه و آغوش چه حالی دارد...

پریشان تو ام هرچند می دانم نمی دانیچه حالی دارد ای گیسوکمند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط