Part
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 7✦
(بچه ها یو ای مدرسه ایه که قهرمانا میرن توش تا آموزش ببینن و افراد کمی میتونن قبول بشن)
در مدرسه ی ua،باکوگو:
الان یه ماه ز قبول شدنم توی این مدرسه میگذره چیزهای جالبی یاد گرفتم،هنوز یاد اون دختره احمق نورا ام،خیلی دوست داشتم قیافشو وقتی فهمید من توی ua قبول شدم رو ببینم ولی حیف شد،الان کل کلاس مشغول صحبت کردن با کناریشونن و. یه جورایی داره حوصلم سر میره و کلافه میشم اعصابم واقعا داره به هم میریزه دیگه نمیتونم
یهو بلند شدمو و داد زدم
_خفه شید نفله های بی خاصیت
هه همشون گرخیدن،ترسو های بدبخت،فقط،این پسره شوتو و میدوریا هنوز دارن زر زر میکنن
_هوی با شما هم هستما
میدوریا:باشه باشه ببخشید
شوتو:(باکوگو رو محل نمیده و به حرف زدن ادامه میده)
باکوگو:مگه نمیگم خفه
خم شدم سمتش که یهو در کلاس باز شد و ایزاوا اومد تو(آیزوا معلم کلاس A توی یو ای هست،برین سرچ کنین میفهمین کیه،اینو برای کسایی میگم که انیمه رو ندیدن)
ایزاوا_اینجا چخبره
کلافه نشستم سرجام
ایزاوا:خیلخب بچه ها،درس امروز
در کلاس رو زدن،آه،حتما باز یکی از بچه ها کلاسای دیگه دارن کرم میریزن
استاد ایزاوا درو باز کرد،چرا چشاش گرد شد
ایزاوا_این موضوع رو فراموش کردم،یه دیقه پشت در وایستا الان میام
و بعد سریع درو بست و دستپاچه با صدای آروم گفت
ایزاوا_یه شاگرد جدید داریم،از اول یو ای نتونسته بیاد ولی یه آزمون جداگانه براش برگذار کردیم و قبول شد ،و ببینید،قدرتش واقعاً وحشتناکه،سعی کنید عصبانیش نکنید و میتونم به جرات بگم که توانایی رقابت با آلمایت رو داره،انقدر قویه که...بیخیال،قدرتش بخاطر کوسه اش نیست،خودش روی خودش کار کرده،خب و اینکه
یهو در کلاس رو یکی با لگد باز کرد
همون شاگرد جدید گفت
_یه دقیقه گذشت....
این صدا...نه امکان نداره،توهم زدم
ایزاوا_خیلخب،بیا تو
نورا:
آروم وارد کلاس شدم فکر نمیکنم با این ظاهر جدید منو بشناسه آخه هم موهام سفید شده هم چشمام و لباسامم تغییر کرده،ولی،هه،کاری میکنم بشناسه
ایزاوا_این دانش آموز جدیده،نورا رِیسا
چشامو بین دانش آموزا چرخوندم،دستام توی جیبم بود و خونسرد بودم،چشمام رو روی یه نفر نگه داشتم،باکوگو
ناگهان نیشخند عجیبی روی صورتم نمایان شد
_سلام...باکوگو
یهو با شدت بلند شد،صندلیش رفت عقب
باکوگو_اینجا چیکار میکنی
ایزاوا_شما همو میشناسید
به ترسش پوزخندی زدم
_بنظرت چرا اینجام
سکوت کرد،ترس توی چشاش مشخص بود،چشمام رو توی کاسه چرخوندم و گفتم
_خب،مطمعنم سوالت اینه،چجوری اومدی اینجا،کوسه گرفتم،تمرین کردم،و اومدم اینجا...
باکوگو_چشمات...موهات
پوزخندی زدم و گفتم
_آره،خوب شده؟
بازم سکوت کرد،عصبی بود ،الان وقتشه،با قدرتم نشوندمش روی صندلی و رفتم جلو،و دقیقا مثل روز اولی که من رفتم توی کلاسش،سرشو کوبیدم به میز
یهو یکی از بچه ها که موهای سبز داشت بلند شد و گفت
میدوریا_داری چیکار میکنی،اون دوست ماست
چند نفر دیگه هم تایید کردن و بلند شدن
پوزخندی زدم....
_میدونین این مثلا دوستتون چیکار کرده؟
دستمو از روی سرش برداشتم،سرشو بالا نیاورد ،میدیدم که داره خون میچکه روی میز...
همه داشتن منو مقصر میکردن....میخوام با صدام نشونشون بدم،که من آدم بده نیستم
┃ ✦ Part 7✦
(بچه ها یو ای مدرسه ایه که قهرمانا میرن توش تا آموزش ببینن و افراد کمی میتونن قبول بشن)
در مدرسه ی ua،باکوگو:
الان یه ماه ز قبول شدنم توی این مدرسه میگذره چیزهای جالبی یاد گرفتم،هنوز یاد اون دختره احمق نورا ام،خیلی دوست داشتم قیافشو وقتی فهمید من توی ua قبول شدم رو ببینم ولی حیف شد،الان کل کلاس مشغول صحبت کردن با کناریشونن و. یه جورایی داره حوصلم سر میره و کلافه میشم اعصابم واقعا داره به هم میریزه دیگه نمیتونم
یهو بلند شدمو و داد زدم
_خفه شید نفله های بی خاصیت
هه همشون گرخیدن،ترسو های بدبخت،فقط،این پسره شوتو و میدوریا هنوز دارن زر زر میکنن
_هوی با شما هم هستما
میدوریا:باشه باشه ببخشید
شوتو:(باکوگو رو محل نمیده و به حرف زدن ادامه میده)
باکوگو:مگه نمیگم خفه
خم شدم سمتش که یهو در کلاس باز شد و ایزاوا اومد تو(آیزوا معلم کلاس A توی یو ای هست،برین سرچ کنین میفهمین کیه،اینو برای کسایی میگم که انیمه رو ندیدن)
ایزاوا_اینجا چخبره
کلافه نشستم سرجام
ایزاوا:خیلخب بچه ها،درس امروز
در کلاس رو زدن،آه،حتما باز یکی از بچه ها کلاسای دیگه دارن کرم میریزن
استاد ایزاوا درو باز کرد،چرا چشاش گرد شد
ایزاوا_این موضوع رو فراموش کردم،یه دیقه پشت در وایستا الان میام
و بعد سریع درو بست و دستپاچه با صدای آروم گفت
ایزاوا_یه شاگرد جدید داریم،از اول یو ای نتونسته بیاد ولی یه آزمون جداگانه براش برگذار کردیم و قبول شد ،و ببینید،قدرتش واقعاً وحشتناکه،سعی کنید عصبانیش نکنید و میتونم به جرات بگم که توانایی رقابت با آلمایت رو داره،انقدر قویه که...بیخیال،قدرتش بخاطر کوسه اش نیست،خودش روی خودش کار کرده،خب و اینکه
یهو در کلاس رو یکی با لگد باز کرد
همون شاگرد جدید گفت
_یه دقیقه گذشت....
این صدا...نه امکان نداره،توهم زدم
ایزاوا_خیلخب،بیا تو
نورا:
آروم وارد کلاس شدم فکر نمیکنم با این ظاهر جدید منو بشناسه آخه هم موهام سفید شده هم چشمام و لباسامم تغییر کرده،ولی،هه،کاری میکنم بشناسه
ایزاوا_این دانش آموز جدیده،نورا رِیسا
چشامو بین دانش آموزا چرخوندم،دستام توی جیبم بود و خونسرد بودم،چشمام رو روی یه نفر نگه داشتم،باکوگو
ناگهان نیشخند عجیبی روی صورتم نمایان شد
_سلام...باکوگو
یهو با شدت بلند شد،صندلیش رفت عقب
باکوگو_اینجا چیکار میکنی
ایزاوا_شما همو میشناسید
به ترسش پوزخندی زدم
_بنظرت چرا اینجام
سکوت کرد،ترس توی چشاش مشخص بود،چشمام رو توی کاسه چرخوندم و گفتم
_خب،مطمعنم سوالت اینه،چجوری اومدی اینجا،کوسه گرفتم،تمرین کردم،و اومدم اینجا...
باکوگو_چشمات...موهات
پوزخندی زدم و گفتم
_آره،خوب شده؟
بازم سکوت کرد،عصبی بود ،الان وقتشه،با قدرتم نشوندمش روی صندلی و رفتم جلو،و دقیقا مثل روز اولی که من رفتم توی کلاسش،سرشو کوبیدم به میز
یهو یکی از بچه ها که موهای سبز داشت بلند شد و گفت
میدوریا_داری چیکار میکنی،اون دوست ماست
چند نفر دیگه هم تایید کردن و بلند شدن
پوزخندی زدم....
_میدونین این مثلا دوستتون چیکار کرده؟
دستمو از روی سرش برداشتم،سرشو بالا نیاورد ،میدیدم که داره خون میچکه روی میز...
همه داشتن منو مقصر میکردن....میخوام با صدام نشونشون بدم،که من آدم بده نیستم
- ۴.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط