همه توی اون مهمونی یه طور عجیبی بهم نگاه میکردناحساس می
۰همه توی اون مهمونی یه طور عجیبی بهم نگاه میکردن،احساس می کردم زامبی هستم ،یا یه آدم فضایی که اومدم توی جمع آدما.
ولی من به فکر راه فرار بودم،توی همچون مهمونی حتما میشد یه راهی پیدا کرد.
شاهپور تهدیداش رو کرده بود اما توی خونه خودش نبودیم که شیش دونگ حواسش به من باشه.
وقتی خدمتکار با سینی نوشیدنی اومد و به طرفم خم شد شاپور برای خودش یکی از لیوان ها رو برداشت و گفت:
-برای خانوم نوشیدنی بدون الکی بیار
با رفتن خدمتکار نگاه برزخی ای بهش انداختم و گفتم:
-اینجا دیگه رئیس بازی در نیار
چرا باید...
از زیر میز دستش رو روی رون پام کشید و در حالیکه نوشیدنیش رو مزه مزه میکرد گفت:
-تا وقتی زیرم میخوابی و شکمتو سیر میکنم رئیست منم
از زبونتم واسه کارای مفید استفاده میکنم
مثل دیروز ک ساک میزدی رو کیرم یادت رفته؟
فشار انگشتاش رو که زیاد کرد نفسم تقریبا رفته بود،دیروز و رابطه ی دهانی که مجبورم کرد رو هیچ وقت یادم نمیرفت.
با صدای مردی که نزدیک میشد بالاخره نجات پیدا کردم.
مردی که موهای جو گندمی داشت و دختر بلوندی که همراهش بود نزدیک تر شدن و شاپور فقط سرشو به معنای سلام تکون داد
-به به شاپور خان...مشتاق دیدار خیلی خوشحالم حضور گرمتون رو اینجا میبینم
مودبانه خوش و بش میکردن اما رفتارشون اصلا دوستانه به نظر نمیرسید.
مرد نگاهی به سر تا پام انداخت و با تعجب گفت:
-این دختر فریدون نیست؟
با خودم گفتم هیچ وقت قول نمیدم از کنارت تکون نخورم.
هر وقت که بتونم فرار میکنم و یکجایی میرم که دیگه دستت بهم نرسه.
با دقت همه جای سالن رو نگاه میکردم تا بلکه یه راهی پیدا کنم.
برام مهم نبود چه کسایی توی مهمونی هستن.
حتی مهم نبود یه دختر مو بلوند از همون اوایل مهمونی با نفرت بهم خیره شده.
با صدای شاپور دست از آنالیز اطراف گرفتم:
-پاشو بیا امشب خبرای زیادی دست بابا فریدونت قراره برسه
آب دهنم رو قورت دادم:
-میخوای چکار کنی؟
-من قرار نیست کاری کنم ...من کارامو کردم ماهی
ته دلم بدجوری خالی شده بود.
میدونستم شاپور آدم خطرناکیه، حکم اعدام داره.
کارای خلاف میکنه اما حرفاش بیشتر ترسناک بود.
با هم به طرف میز بزرگی رفتیم که چند تا مرد دورش نشسته و انگار ورق بازی میکردن.
شاپور هم بهشون ملحق شد همه با احترام بلند شدن و با خوشحالی برای شاپور صندلی خالی میکردن انگار امام زمان ظهور کرده بغل دستشون ولی شاپور با همون ماسک و عصای دستش آروم نشست و کم حرف میزد حتی خوشحالی ای دیده نمیشد تو وجودش خیلی سرد و جدی بود ، برگه های توی دستش رو بُر میزد که یه نفر گفت:
-شاپور خان ...امشب چی روی میز میذارید
اتابک که درست روبروی شاپور نشسته بود نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:
-منکه میگم یاقوت سرخی که با خودت آوردی رو بذار
به نظرم قیمتش بالاست
شاپور نیشخندی زد و گفت:
-حتی اگه ماهی قرمزم و بذارم تو یکی هیچ وقت دستت بهش نمیرسه بعد با دسته عصاش کراوات مرد رو گرفت و کشید طرف خودش گفت چیزی که مال شاپوره؟ مرد تکرار کرد مال آقا شاپوره....بخدا منظوری نداشتم مال خودتون نمیخواین اصن امشبو جای من بازی کنید ک صادق بلند گفت آقام خودش جایگاه داره نیاز به صندلی تو نداره ک یهو آدمای احسان دور بازوی مردو گرفتن و بردنش از بازی بیرون همه ساکت بودن یکی سکوت رو شکست و گفت آقا؟ میشه بپرسم اتابک رو کجا میبرن ؟
شاپور به سیگارش پوک زد و با خونسردی جواب داد
خوراک سگام میشه تا یاد بگیره با من دهن به دهن نشه سکوت خیلی سنگینی جو رو گرفت و کسی جرعت نگاه به من رو نداشت این کار شاپور باعث شد کسی به خودش اجازه نده درباره چیزی ک مال اونه نظر بده
ولی من به فکر راه فرار بودم،توی همچون مهمونی حتما میشد یه راهی پیدا کرد.
شاهپور تهدیداش رو کرده بود اما توی خونه خودش نبودیم که شیش دونگ حواسش به من باشه.
وقتی خدمتکار با سینی نوشیدنی اومد و به طرفم خم شد شاپور برای خودش یکی از لیوان ها رو برداشت و گفت:
-برای خانوم نوشیدنی بدون الکی بیار
با رفتن خدمتکار نگاه برزخی ای بهش انداختم و گفتم:
-اینجا دیگه رئیس بازی در نیار
چرا باید...
از زیر میز دستش رو روی رون پام کشید و در حالیکه نوشیدنیش رو مزه مزه میکرد گفت:
-تا وقتی زیرم میخوابی و شکمتو سیر میکنم رئیست منم
از زبونتم واسه کارای مفید استفاده میکنم
مثل دیروز ک ساک میزدی رو کیرم یادت رفته؟
فشار انگشتاش رو که زیاد کرد نفسم تقریبا رفته بود،دیروز و رابطه ی دهانی که مجبورم کرد رو هیچ وقت یادم نمیرفت.
با صدای مردی که نزدیک میشد بالاخره نجات پیدا کردم.
مردی که موهای جو گندمی داشت و دختر بلوندی که همراهش بود نزدیک تر شدن و شاپور فقط سرشو به معنای سلام تکون داد
-به به شاپور خان...مشتاق دیدار خیلی خوشحالم حضور گرمتون رو اینجا میبینم
مودبانه خوش و بش میکردن اما رفتارشون اصلا دوستانه به نظر نمیرسید.
مرد نگاهی به سر تا پام انداخت و با تعجب گفت:
-این دختر فریدون نیست؟
با خودم گفتم هیچ وقت قول نمیدم از کنارت تکون نخورم.
هر وقت که بتونم فرار میکنم و یکجایی میرم که دیگه دستت بهم نرسه.
با دقت همه جای سالن رو نگاه میکردم تا بلکه یه راهی پیدا کنم.
برام مهم نبود چه کسایی توی مهمونی هستن.
حتی مهم نبود یه دختر مو بلوند از همون اوایل مهمونی با نفرت بهم خیره شده.
با صدای شاپور دست از آنالیز اطراف گرفتم:
-پاشو بیا امشب خبرای زیادی دست بابا فریدونت قراره برسه
آب دهنم رو قورت دادم:
-میخوای چکار کنی؟
-من قرار نیست کاری کنم ...من کارامو کردم ماهی
ته دلم بدجوری خالی شده بود.
میدونستم شاپور آدم خطرناکیه، حکم اعدام داره.
کارای خلاف میکنه اما حرفاش بیشتر ترسناک بود.
با هم به طرف میز بزرگی رفتیم که چند تا مرد دورش نشسته و انگار ورق بازی میکردن.
شاپور هم بهشون ملحق شد همه با احترام بلند شدن و با خوشحالی برای شاپور صندلی خالی میکردن انگار امام زمان ظهور کرده بغل دستشون ولی شاپور با همون ماسک و عصای دستش آروم نشست و کم حرف میزد حتی خوشحالی ای دیده نمیشد تو وجودش خیلی سرد و جدی بود ، برگه های توی دستش رو بُر میزد که یه نفر گفت:
-شاپور خان ...امشب چی روی میز میذارید
اتابک که درست روبروی شاپور نشسته بود نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:
-منکه میگم یاقوت سرخی که با خودت آوردی رو بذار
به نظرم قیمتش بالاست
شاپور نیشخندی زد و گفت:
-حتی اگه ماهی قرمزم و بذارم تو یکی هیچ وقت دستت بهش نمیرسه بعد با دسته عصاش کراوات مرد رو گرفت و کشید طرف خودش گفت چیزی که مال شاپوره؟ مرد تکرار کرد مال آقا شاپوره....بخدا منظوری نداشتم مال خودتون نمیخواین اصن امشبو جای من بازی کنید ک صادق بلند گفت آقام خودش جایگاه داره نیاز به صندلی تو نداره ک یهو آدمای احسان دور بازوی مردو گرفتن و بردنش از بازی بیرون همه ساکت بودن یکی سکوت رو شکست و گفت آقا؟ میشه بپرسم اتابک رو کجا میبرن ؟
شاپور به سیگارش پوک زد و با خونسردی جواب داد
خوراک سگام میشه تا یاد بگیره با من دهن به دهن نشه سکوت خیلی سنگینی جو رو گرفت و کسی جرعت نگاه به من رو نداشت این کار شاپور باعث شد کسی به خودش اجازه نده درباره چیزی ک مال اونه نظر بده
- ۶۸۴
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط