این اخرین نصفه شب زندگیت خواهد بود … ( part 1 )

این اخرین نصفه شب زندگیت خواهد بود … ( part 1 )


عقربه های ساعت نشان گر عدد ۰۸:۰۰ بودن .. و تو طبق معمول کارت زودتر از بقیه تموم شده بود و برگشته بودی خونه .. بعد از گرفتن یک دوش آب گرم و بر طرف کردن خستگیت به وسیله یک فنجون قهوه ی گرم دیگه کاری برای انجام نداشتی … پس فقط خودت رو روی مبل رها کردی و همونطور که مشغول پرسه زدن توی گوشیت بودی منتظر بودی تا پسرا بیان و یکم باهم وقت بگذرونین …
در همین حین که مشغول چک کردن پیام رسان های گوشیت بودی از شدت خستگی به خواب رفتی …
خوابت هنوز عمیق نشده بود و میتونستی متوجه صداهای خفیفی که از طرف اتاق خواب ها میومد بشی .. فکر میکردی پسرا برگشتن پس سرت رو اروم از روی دسته مبل برداشتی و کش و قوسی به بدنت دادی .. گوشیت رو روی میز رو به روی مبل قرار دادی و از جات بلند شدی و به سمت اشپز خونه حرکت کردی .. لیوان مخصوصت رو برداشتی و از آب پرش کردی .. محتوی داخل لیوان رو یکجا سرکشیدی و لیوانت رو سر جاش قرار دادی .. به سمت خروجی اشدز خونه حرکت کردی اما با چیزی که دیدی وحشت کل وجودت رو تسخیر کرد … مردی سیاه پوش و بلند قامت که صورتش رو کاملا پوشونده بود و داشت به سمتت میومد .. با هر قدمش عقب تر میرفتی .. میتونستی صدای ضربان قلبتو به وضوح بشنوی .. دستات یخ کرده بودن و عقلت از کار افتاده بود .. فقط میخواستی از شر این موجود پلید خلاص شی .. اما انگار راهی وجود نداشت .. تو تنها بودی و جسه ظریفت عمرا نمیتونست حریف یک مرد چهار شونه با هیکل ورزشکاری بشه ..
همینطور عقب میرفتی اما ب برخورد به کانتر موجود در اشپز خونه متوقف شدی .. مرد همینطور که بهت نزدیک تر میشد با صدایی بلند و بم شروع به صحبت کرد …

= نمیتونی از دستم فرار کنی کوچولو .. باید با سرنوشتت رو به رو بشی

بلخره بهت رسید و دستات رو محکم گرفت و به پشتت هدایت کرد که ناله ای بلند سر دادی ..

+ اییییی چ چی میخای از جونم ؟ ت تو کی هستی ؟
= وقت زیادی واست نمونده چرا میخای منو بشناسی ؟ به نظرم الان باید اخرین حرفاتو بزنی بچه قول میدم به گوش خانوادت برسونم
+ ولم کنننن

دستات رو محکم با دستبند بست و پرتت کرد رو زمین و اومد سمتت ، چونت رو گرفت و سرت رو به سمت بالا هدایت کرد … چشم های قهوه ای رنگش رو بهت داد و با نفرت بیشتری شروع به صحبت کرد …

= …….
دیدگاه ها (۲۲)

سلام زیباهای من حالتون چطوره ؟؟ راستش چند روزی میشه که پست ن...

منو به مرز جنون رسوندی بانو ( the last part)

منو به مرز جنون رسوندی بانو ..( part 1 ) از اتاق خارج شدی و...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:06پوزخندی زد.....-مجردی؟عصبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط