این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات و

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمه وجودندارد.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

---
### ادامه سناریو: "شطرنج خونین در زیر باران"

**(آسمانِ یوکوهاما با یک رعد و برق شدید شکافته می‌شود. آن چیزی که از بالای ساختمان‌ها در حال تماشای آن‌ها بود، دیگر یک سایه‌ی ساده نیست؛ گروهی از جنگجویانِ پوشیده در زره‌های سیاه و با انرژی‌های مرموز، درست از میان تاریکی به پایین پرتاب می‌شوند. آن‌ها نه عضو مافیا هستند و نه آژانس؛ آن‌ها چیزی شبیه به یک سازمانِ پنهان و تشنه‌ی شکار به نظر می‌رسند.)**

**آتسوشی:** (در حالی که چنگال‌های ببری‌اش را بیرون می‌کشد) «آن‌ها... آن‌ها دارن به سمت ما میان! دازای-سان، این‌ها آدم‌های معمولی نیستن!»

**(چویا، در حالی که هاله‌ای از گرانش قرمز دور بدنش می‌چرخد، آماده‌ی پرش است.)**

**چویا:** «فکر کنم بالاخره وقتش رسید که این بازی رو تموم کنیم! آکوتاگاوا، اگر می‌خوای خودت رو ثابت کنی، همین الان وقتشه. اون‌ها رو تار و مار کن!»

**آکوتاگاوا:** (با صدایی سرد و لرزان از قدرت) «نیازی به دستور دادن من نیست، چویا-سان. "راشومون" جای هیچ اشتباهی باقی نمی‌گذارد!»

**(در همان لحظه‌ای که آکوتاگاوا با تکه‌های سیاه و تیز به سمت دشمنان هجوم می‌برد و چویا با ضرباتی که زمین را می‌لرزاند، دشمنان را عقب می‌راند، دازای برخلاف بقیه، حتی یک قدم هم حرکت نمی‌کند. او در حالی که دست‌هایش را در جیب پالتویش گذاشته، با آرامشی غیرعادی به دشمنان نگاه می‌کند.)**

**آتسوشی:** (در حالی که با سرعتِ ببر، یکی از دشمنان را به عقب پرتاب می‌کند) «دازای-سان! چرا نمی‌جنگید؟ کمک کنید!»

**دازای:** (با صدایی که از میان صدای رعد و برق، واضح و مقتدر به گوش می‌رسد) «چویا! آکوتاگاوا! دقیقاً به اون نقطه‌ی آبی‌رنگ در سمت راستِ میدانِ نبرد حمله نکنید! اون‌ها فقط یه طعمه هستند!»

**(چویا که در حال له کردن یکی از دشمنان با گرانش است، مکث می‌کند. او متوجه می‌شود که یکی از دشمنان در حال ایجاد یک میدان مغناطیسی برای جذبِ انرژیِ چویا است.)**

**چویا:** «لعنتی! داری راست می‌گی؟! اون‌ها می‌خواستن انرژی من رو به سمت خودشون بکشن تا منفجر بشه!»

**دازای:** (با چشمانی درخشان و لبخندی پیروزمندانه) «دقیقاً. گوش کنید! آتسوشی، تو سریع‌ترین هستی؛ برو سمت اون ساختمانِ مخروبه در انتهای کوچه. اون‌ها یک دستگاه انتقال انرژی اونجا گذاشتن. آکوتاگاوا، تو از مسیرِ چپ از "راشومون" برای مسدود کردنِ دیدِ اون‌ها استفاده کن. و چویا...»

**(دازای به سمت چویا نگاه می‌کند؛ نگاهی که نشان‌دهنده‌ی اعتماد و در عین حال سلطه‌ی ذهنی اوست.)**
دیدگاه ها (۱)

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

اینیک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط