عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمد

عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمد
زیر اندوه فراقت نفسم بند آمد
ایستادی لبه ی زندگی ام، از این روست
هر کسی رفت سراغت نفسم بند آمد
مو زدی شانه و ناخواسته عطری برخاست
مثل گل های اتاقت نفسم بند آمد
ساعت تازه ی خود را که نشان می دادی
چشمم افتاد به ساقت! نفسم بند آمد
موقع گفتن ِ این شعر کمی ترسیدم
خوش نیاید به مذاقت ؛ نفسم.بند امد..
دیدگاه ها (۴۱)

آن شمع که می سوزدوپروانه نداردبنشسته به میخانه وکاشانه ندارد...

از روز اول هم تو را باور نکردمچون خوانده بودم دست تو، لب تر ...

گرچه می بینم گریزان از من و ترسو تو رادوست دارم تورازیباتر ا...

دلم تنگ است و حیران مانده امشبعجب اشکی به چشمام مانده امشبب...

عشق در نزدیکی قصر8راهِ بازگشت به قصر، از خودِ رفتنشان هم سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط