بت ترسا بچه نوری است باهر

بت ترسا بچه نوری است باهر

که از روی بتان دارد مظاهر

کند او جمله دلها را وشاقی

گهی گردد مغنی گاه ساقی

زهی مطرب که از یک نغمهٔ خوش

زند در خرمن صد زاهد آتش

زهی ساقی که او از یک پیاله

کند بیخود دو صد هفتاد ساله

رود در خانقه مست شبانه

کند افسون صوفی را فسانه

وگر در مسجد آید در سحرگاه

بنگذارد در او یک مرد آگاه

رود در مدرسه چون مست مستور

فقیه از وی شود بیچاره مخمور

ز عشقش زاهدان بیچاره گشته

ز خان و مان خود آواره گشته

یکی مؤمن دگر را کافر او کرد

همه عالم پر از شور و شر او کرد

خرابات از لبش معمور گشته

مساجد از رخش پر نور گشته

همه کار من از وی شد میسر

بدو دیدم خلاص از نفس کافر

دلم از دانش خود صد حجب داشت

ز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت
دیدگاه ها (۱)

در عالم سیر وسلوک.سیه شد روی جانم از خجالتز فوت عمر و ایام ب...

سلام. صبحتون بخیر

I wishBeenHe saw the hearts of the people.

mr.rioySincerely Yourshave a nice day

کی اَم من ؟ غریبی ، جگر خواره ای ز ملک وجود خود آواره ای س...

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مستمیر مست و خواجه مست و یا...

بی روی یار صبر میسر نمی‌شودبی‌صورتش حباب مصور نمی‌شودبا او د...

داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه رامست کنی نرگ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری گویی...

بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری گویی...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

بشنو این نی چون شکایت می‌کنداز جداییها حکایت می‌کندکز نیستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط