تکپارتی تهیونگدرخواستی
تکپارتی تهیونگ(درخواستی)
وقتی نگران هیکل بودی و...
امروز روز خاصی بود. ات یه لبخند مرموز روی لب داشت و تهیونگ هم مثل همیشه مشغول کارهای خودش بود، غافل از اینکه چه خبر بزرگی در راه است.
ات وقتی دید تهیونگ بالاخره یه لحظه آرامش پیدا کرده، با هیجان رفت سمتش. "تهیونگ!" صداش یه جوری بود که انگار میخواست یه راز بزرگ رو فاش کنه.
تهیونگ که داشت با دقت یه لباس رو از کمد بیرون میاورد، سرشو بلند کرد. "جونم عزیزم؟ چی شده؟ چرا اینجوری میکنی؟"
ات نفس عمیقی کشید و با یه لبخند شیرین گفت: "یه خبر خیلی خیلی خوب برات دارم. یه خبری که... خب، قراره زندگیمون رو حسابی عوض کنه."
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. "یعنی چی؟ داری منو میترسونی ها!"
ات خندید. "نه بابا! نگران نباش! یه خبر عالیه!" رفت جلوتر و دستاش رو روی شکم خودش گذاشت. "ببین..."
تهیونگ با تعجب به دستای ات و بعد به صورتش نگاه کرد. چشمهاش گرد شد. "ات... یعنی... یعنی حاملهای؟" صداش از هیجان میلرزید.
ات سر تکون داد و اشک شوق تو چشمهاش جمع شد. "آره عزیزم! ما قراره مامان و بابا بشیم!"
تهیونگ یه لحظه خشکش زد. بعد با یه فریاد شادی که انگار کوه رو جابجا میکرد، آت رو بغل کرد و چرخوند. "وای خدا! باورم نمیشه! یعنی قراره یه نینی کوچولو داشته باشیم؟"
اما بعد از اون هیجان اولیه، لبخند از روی صورت آت کمکم محو شد. نگاهش رو به پایین انداخت و انگار که یه فکر ناخوشایند ذهنش رو مشغول کرده باشه، گفت: "فقط... من... من نگران هیکلم هستم تهیونگ. میدونی که چقدر مهمه برام..." صداش تو گلوش گیر کرد. "اینجوری... یعنی... دیگه نمیتونم مثل قبل برقصم؟ هیکلم خراب میشه؟"
تهیونگ که متوجه تغییر حالتش شد، آروم ات رو پایین آورد. دستاش رو گرفت و با مهربونی توی چشمهاش نگاه کرد. "عزیزم، به من نگاه کن." با لحنی که پر از عشق و اطمینان بود، ادامه داد: "تو زیباترین و قویترین زنی هستی که میشناسم. این کوچولویی که قراره بیاد، یه هدیه از طرف خداست. یه نعمت که زندگیمون رو قشنگتر میکنه."
بعد آروم دستش رو روی شکم ات گذاشت و بوسید. "هیکل تو و چه به این حرفا؟ هیکل تو همیشه برای من قشنگه. مهم نیست که چقدر تغییر کنی. مهم اینه که تو هستی، سلامتی و قراره یه زندگی جدید رو با هم شروع کنیم."
اشک شوق دوباره تو چشمهای ات جمع شد، اما این بار از سر آرامش و عشق. سرشو به سینهی تهیونگ تکیه داد. "مرسی عزیزم. حرفات خیلی بهم آرامش داد."
تهیونگ لبخند زد و محکم بغلش کرد. "من همیشه کنارت هستم. نگران هیچی نباش. ما با هم از پس همه چی برمیایم. تازه، کی گفته مامانا نمیتونن برقصن؟ قراره یه مامان دنسر خفن داشته باشیم!"
ات خندید و به سینهی تهیونگ چسبید. با حضور تهیونگ، نگرانیهاش مثل دود هوا رفتن و جاشون رو به آرامش و عشق دادن. اون روز، با خبر اومدن یه فرشته کوچولو، خونهشون پر از عشق و امید شد. ❤️
پایان
ببخشبد اگه بد شد
وقتی نگران هیکل بودی و...
امروز روز خاصی بود. ات یه لبخند مرموز روی لب داشت و تهیونگ هم مثل همیشه مشغول کارهای خودش بود، غافل از اینکه چه خبر بزرگی در راه است.
ات وقتی دید تهیونگ بالاخره یه لحظه آرامش پیدا کرده، با هیجان رفت سمتش. "تهیونگ!" صداش یه جوری بود که انگار میخواست یه راز بزرگ رو فاش کنه.
تهیونگ که داشت با دقت یه لباس رو از کمد بیرون میاورد، سرشو بلند کرد. "جونم عزیزم؟ چی شده؟ چرا اینجوری میکنی؟"
ات نفس عمیقی کشید و با یه لبخند شیرین گفت: "یه خبر خیلی خیلی خوب برات دارم. یه خبری که... خب، قراره زندگیمون رو حسابی عوض کنه."
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. "یعنی چی؟ داری منو میترسونی ها!"
ات خندید. "نه بابا! نگران نباش! یه خبر عالیه!" رفت جلوتر و دستاش رو روی شکم خودش گذاشت. "ببین..."
تهیونگ با تعجب به دستای ات و بعد به صورتش نگاه کرد. چشمهاش گرد شد. "ات... یعنی... یعنی حاملهای؟" صداش از هیجان میلرزید.
ات سر تکون داد و اشک شوق تو چشمهاش جمع شد. "آره عزیزم! ما قراره مامان و بابا بشیم!"
تهیونگ یه لحظه خشکش زد. بعد با یه فریاد شادی که انگار کوه رو جابجا میکرد، آت رو بغل کرد و چرخوند. "وای خدا! باورم نمیشه! یعنی قراره یه نینی کوچولو داشته باشیم؟"
اما بعد از اون هیجان اولیه، لبخند از روی صورت آت کمکم محو شد. نگاهش رو به پایین انداخت و انگار که یه فکر ناخوشایند ذهنش رو مشغول کرده باشه، گفت: "فقط... من... من نگران هیکلم هستم تهیونگ. میدونی که چقدر مهمه برام..." صداش تو گلوش گیر کرد. "اینجوری... یعنی... دیگه نمیتونم مثل قبل برقصم؟ هیکلم خراب میشه؟"
تهیونگ که متوجه تغییر حالتش شد، آروم ات رو پایین آورد. دستاش رو گرفت و با مهربونی توی چشمهاش نگاه کرد. "عزیزم، به من نگاه کن." با لحنی که پر از عشق و اطمینان بود، ادامه داد: "تو زیباترین و قویترین زنی هستی که میشناسم. این کوچولویی که قراره بیاد، یه هدیه از طرف خداست. یه نعمت که زندگیمون رو قشنگتر میکنه."
بعد آروم دستش رو روی شکم ات گذاشت و بوسید. "هیکل تو و چه به این حرفا؟ هیکل تو همیشه برای من قشنگه. مهم نیست که چقدر تغییر کنی. مهم اینه که تو هستی، سلامتی و قراره یه زندگی جدید رو با هم شروع کنیم."
اشک شوق دوباره تو چشمهای ات جمع شد، اما این بار از سر آرامش و عشق. سرشو به سینهی تهیونگ تکیه داد. "مرسی عزیزم. حرفات خیلی بهم آرامش داد."
تهیونگ لبخند زد و محکم بغلش کرد. "من همیشه کنارت هستم. نگران هیچی نباش. ما با هم از پس همه چی برمیایم. تازه، کی گفته مامانا نمیتونن برقصن؟ قراره یه مامان دنسر خفن داشته باشیم!"
ات خندید و به سینهی تهیونگ چسبید. با حضور تهیونگ، نگرانیهاش مثل دود هوا رفتن و جاشون رو به آرامش و عشق دادن. اون روز، با خبر اومدن یه فرشته کوچولو، خونهشون پر از عشق و امید شد. ❤️
پایان
ببخشبد اگه بد شد
- ۶۷۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط