عشق کاری
عشق کاری
پارت ²
خدمتکار بهت میرسید و تهیونگ دست به کمر وایساده بود منتظر بود بیدار شی وقتی بیدار شدی اومد نزدیکت و از خدمتکار خواست بره بیرون و خانواده ات رو صدا کنه تو سرت درد میکرد
تهیونگ*یک دفعه چت شد
ا/ت-فک کنم بخاطر اون کوکتله بود به هلو حساسیت دارم
*معلومه اصلا حواست به خودت نیس وقتی حسایت داری باید حواست باشه
بی حوصله گفتی -باشه ببخشید (منظورتاینه که بیخیالم شو)
*الانم که اصلا به خیالت نیس..
تهیونگ میخاست ادامه بده ولی یه لحظه از خودش پرسید من تاحالا هیچ وقت نگران دختری نشدم به من چه که دارم ازش سوال میپرسم چرا اینجور شدم امشب
مادرت با ترس درو باز کرد و اومد بغلت کرد
&چرا اینجوری شدی حالت خوبه سردرد که نداری
-مامان مثل همیشه داری بزرگش میکنی
&هیچوقت به فکر خودت نیستی
-چرا هستم فقط حساسیته
*چی فقط حساسیت خیلی خطرناکه نسبت به خودت معلومه کاملا بی ملاحظه ای
برادت به تهیونگ نگاه کرد فکر نمیکرد انقد واکنش نشون بده چون میدونست نسبت به دخترا سرده براش تعجب داشت.
تهیونگ خودش متوجه این شد و ساکت شد
پدرت از تهیونگ معذرت خواست و گفت دیگه وقتشه بریم
تهیونگ ته دلش دوس نداشت برید ولی خوب هنوز هم متوجه نشده بود که از تو خوشش اومده
باهاتون خداحافظی کرد.
برادرت تو ماشین همش بهت غر میزد که چرا حواست نیس و چیزی که بهت نمیسازه رو میخوری
توعم به اینا عادت داشتی و جواب نمیدادی و بیرون رو نگاه میکردی
شب که تهیونگ رفت خونه یه حالی داشت انگار دلش میخاست دوباره ببینتت شب سخت خوابید میخاست بیشتر با خوانوادت اشنا بشه که باهات اشنا بشه
۳ روز بعد:
با دوستت از دانشگاه میومدید تازه از دانشگاه یه ذره دور شده بودید که با یه ترافیک مواجه شدید داشتید رد میشدید که که تصادفی ماشین تهیونگ با راننده اش اونجا بود تو نمیتونستی داخل ماشینو ببینی چون شیشه ها دودی بود ولی تهیونگ یه لحظه دیدت یه لحظه ذوق زده شد میخاست مثل بچه ها سرش رو بیاره بیرون و بگه هی ا/ت بیا اینجا ولی یادش اومد که یه میلیاردره و شخصیت بزرگی داره اروم از راننده اش خواست که ازت درخواست کنه سوار شید .......
ادامه در پارت بعد
پارت ²
خدمتکار بهت میرسید و تهیونگ دست به کمر وایساده بود منتظر بود بیدار شی وقتی بیدار شدی اومد نزدیکت و از خدمتکار خواست بره بیرون و خانواده ات رو صدا کنه تو سرت درد میکرد
تهیونگ*یک دفعه چت شد
ا/ت-فک کنم بخاطر اون کوکتله بود به هلو حساسیت دارم
*معلومه اصلا حواست به خودت نیس وقتی حسایت داری باید حواست باشه
بی حوصله گفتی -باشه ببخشید (منظورتاینه که بیخیالم شو)
*الانم که اصلا به خیالت نیس..
تهیونگ میخاست ادامه بده ولی یه لحظه از خودش پرسید من تاحالا هیچ وقت نگران دختری نشدم به من چه که دارم ازش سوال میپرسم چرا اینجور شدم امشب
مادرت با ترس درو باز کرد و اومد بغلت کرد
&چرا اینجوری شدی حالت خوبه سردرد که نداری
-مامان مثل همیشه داری بزرگش میکنی
&هیچوقت به فکر خودت نیستی
-چرا هستم فقط حساسیته
*چی فقط حساسیت خیلی خطرناکه نسبت به خودت معلومه کاملا بی ملاحظه ای
برادت به تهیونگ نگاه کرد فکر نمیکرد انقد واکنش نشون بده چون میدونست نسبت به دخترا سرده براش تعجب داشت.
تهیونگ خودش متوجه این شد و ساکت شد
پدرت از تهیونگ معذرت خواست و گفت دیگه وقتشه بریم
تهیونگ ته دلش دوس نداشت برید ولی خوب هنوز هم متوجه نشده بود که از تو خوشش اومده
باهاتون خداحافظی کرد.
برادرت تو ماشین همش بهت غر میزد که چرا حواست نیس و چیزی که بهت نمیسازه رو میخوری
توعم به اینا عادت داشتی و جواب نمیدادی و بیرون رو نگاه میکردی
شب که تهیونگ رفت خونه یه حالی داشت انگار دلش میخاست دوباره ببینتت شب سخت خوابید میخاست بیشتر با خوانوادت اشنا بشه که باهات اشنا بشه
۳ روز بعد:
با دوستت از دانشگاه میومدید تازه از دانشگاه یه ذره دور شده بودید که با یه ترافیک مواجه شدید داشتید رد میشدید که که تصادفی ماشین تهیونگ با راننده اش اونجا بود تو نمیتونستی داخل ماشینو ببینی چون شیشه ها دودی بود ولی تهیونگ یه لحظه دیدت یه لحظه ذوق زده شد میخاست مثل بچه ها سرش رو بیاره بیرون و بگه هی ا/ت بیا اینجا ولی یادش اومد که یه میلیاردره و شخصیت بزرگی داره اروم از راننده اش خواست که ازت درخواست کنه سوار شید .......
ادامه در پارت بعد
- ۱.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط