(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ³⁹
امیلی : جیمییین بیدار شوووو جیمییین
با صدای نازک و ترسیده ای چشماشو باز کرد که صورت سرخ شده و گربون امیلی رو به روی خودش دید
امیلی : همش خواب بد بود اروم باش
جیمین : چی..شده؟
امیلی : داشتی توی خواب گریه میکر دی و زمزمه میکردی فقط یه کابوس بود تموم شده همش باشه؟ دیگه ناراحت نباش
جیمین : خوبم بیب چیزی نیست نگرانم نباش ببخشید تورو هم بدخواب کردم
امیلی : حال خوب تو برام مهمتره میرم برات اب بیارم
جیمین. : ممنونم
بعد نوشیدن اب خنک حس بهتری داشت بی حرف دراز کشید و امیلی رو توی آغوشش کشید و سرشو روی بازوش گذاشت و دست دیگرشو دور بدنش حلقه کرد که متوجه بیشتر پخش شدن رایحه ی رز شد ؛ لبخندی از اینکه امیلی قصد داشت با رایحش بهش آرامش بده زد و بوسه
ی نرمی روی موهاش نشوند
بعد گذشت چند دقیقه که از به خواب رفتن امیلی مطمئن شد اروم سرشو روی بالش گذاشت و از تخت پایین رفت
تیشرتشو درآورد و دستی روی رد کمرنگ دو سوختگی قدیمی روی شکمش کشید هنوزم انگار میتونست اون دردو حس کنه
بی حرف به سمت اتاق کارش رفت و این کیسه ی بوکسش بود که تا خود صبح پذیرای ضربات مشت محکم و بی وقتش بود.
***
صبح بعد بیدار شدن دستی روی تخت کشید که متوجه حضور نداشتن جیمین کنارش شد چشماشو باز کرد و
نگاهی به دور و برش انداخت تخت کنارش سرد بود و این
یعنی خیلی وقت بود که جیمین بیدار شده بود.
لباسشو مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت صدای ارومی از اتاق کار جیمین میومد به اون سمت رفت و در اتاق کارو باز
کرد که متوجه جیمینی شد که گوشاش با هدفون بسته بود با بدن و موهایی که عرق ازشون چکه میکرد درحال مشت زدن به کیسه بوکس بود
خب تا حالا بدن جیمین برهنه ندیده بود و دیدن اون
بدن برجسته و رد زخمایی که روی بدنش بود باعث شده بود منقلب بشه و بی اختیار با گونه های سرخ به صحنه مقابلش زل بزنه
جیمین : بیب رایحتو کنترل کن همه جا بوی شکلات گرفته و صبحتم بخیر
جیمین به سمتش چرخیده بود و هدفونشو دراورده بود و داشت نگاهش میکرد چشماش بین صورت و بدن برهنه جیمین میچرخید که با
حرفش نگاهش روی صورت جیمین قفل شد. گیج تر از همیشه به حرف اومد و گفت : ها؟
جیمین : هیچی راحت باش به نگاه کردن ادامه بده
امیلی : اها .. هااااااااااااااان
part ³⁹
امیلی : جیمییین بیدار شوووو جیمییین
با صدای نازک و ترسیده ای چشماشو باز کرد که صورت سرخ شده و گربون امیلی رو به روی خودش دید
امیلی : همش خواب بد بود اروم باش
جیمین : چی..شده؟
امیلی : داشتی توی خواب گریه میکر دی و زمزمه میکردی فقط یه کابوس بود تموم شده همش باشه؟ دیگه ناراحت نباش
جیمین : خوبم بیب چیزی نیست نگرانم نباش ببخشید تورو هم بدخواب کردم
امیلی : حال خوب تو برام مهمتره میرم برات اب بیارم
جیمین. : ممنونم
بعد نوشیدن اب خنک حس بهتری داشت بی حرف دراز کشید و امیلی رو توی آغوشش کشید و سرشو روی بازوش گذاشت و دست دیگرشو دور بدنش حلقه کرد که متوجه بیشتر پخش شدن رایحه ی رز شد ؛ لبخندی از اینکه امیلی قصد داشت با رایحش بهش آرامش بده زد و بوسه
ی نرمی روی موهاش نشوند
بعد گذشت چند دقیقه که از به خواب رفتن امیلی مطمئن شد اروم سرشو روی بالش گذاشت و از تخت پایین رفت
تیشرتشو درآورد و دستی روی رد کمرنگ دو سوختگی قدیمی روی شکمش کشید هنوزم انگار میتونست اون دردو حس کنه
بی حرف به سمت اتاق کارش رفت و این کیسه ی بوکسش بود که تا خود صبح پذیرای ضربات مشت محکم و بی وقتش بود.
***
صبح بعد بیدار شدن دستی روی تخت کشید که متوجه حضور نداشتن جیمین کنارش شد چشماشو باز کرد و
نگاهی به دور و برش انداخت تخت کنارش سرد بود و این
یعنی خیلی وقت بود که جیمین بیدار شده بود.
لباسشو مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت صدای ارومی از اتاق کار جیمین میومد به اون سمت رفت و در اتاق کارو باز
کرد که متوجه جیمینی شد که گوشاش با هدفون بسته بود با بدن و موهایی که عرق ازشون چکه میکرد درحال مشت زدن به کیسه بوکس بود
خب تا حالا بدن جیمین برهنه ندیده بود و دیدن اون
بدن برجسته و رد زخمایی که روی بدنش بود باعث شده بود منقلب بشه و بی اختیار با گونه های سرخ به صحنه مقابلش زل بزنه
جیمین : بیب رایحتو کنترل کن همه جا بوی شکلات گرفته و صبحتم بخیر
جیمین به سمتش چرخیده بود و هدفونشو دراورده بود و داشت نگاهش میکرد چشماش بین صورت و بدن برهنه جیمین میچرخید که با
حرفش نگاهش روی صورت جیمین قفل شد. گیج تر از همیشه به حرف اومد و گفت : ها؟
جیمین : هیچی راحت باش به نگاه کردن ادامه بده
امیلی : اها .. هااااااااااااااان
- ۵۳۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط