ویو جیسو
ویو جیسو
چ..چی؟نکنه فهمیده..نکنه حرفامو شنیده ؟
×م.. منظورت چیه؟
-خواهر احمق من.. فکر کردی نمیفهمم؟
لحنش خنثی بود..حتما قرارع دوباره تنبیه بشم... اصلا مهم نبود فقط امیدوار بودم همینو شنیده باشه چون اگه بقیه مکالمه هام با لایان شنیده باشه واقعا بدبخت میشم..
×ببخشید داداش جونگکوک..خیلی دلم میخواست
-میدونم.. عیبی نداره
نفسمو بیرون دادم
×مرسی داداش جونگکوک
اومد سمتم و با پشت انگشت اشارش صورتم و نوازش کرد که لرزیدم
-ولی شرط داره..
با دیدن نگاه متعجبم پوزخندی زد
-به شرطی که منم عروسی دعوت کنی
قبر خودتو کندی جیسو... میدونستم میفهمه،
×م.من..من
-فقط خفه شو...بهت اعتماد کردم،لیاقت نداشتی....باید انقدر تو همین اتاق میموندی تا میپوسیدی
کمربندشو در آورد...میخواست منو بزنه؟
-میشماری..تا ۱۵
×ج..جونگکوک
ضربه اول
× (داد،گریه)
.......
ضربه دهم و زد و سیاهی
ویو جونگکوک
کمربند و به کمرم بستم
-دختره خیره سر احمق
صدای فاکی که مشخص بود از قلبمه دوباره تو گوشم پیچید
¢به نظرم واقعا باید درمان بشی..اون دختر حق نداره عاشق بشه؟
حوصله ندارم خفه شو
¢داره تو خواب گریه میکنه...
نگاهی بهش انداختم عذاب وجدان بدی سراغم اومد..بادیگارد و صدا زدم
-دکتر خبر کن..
بادیگارد:چشم ارباب.
رفت و بعد چند ثانیه برگشت
بادیگارد:دکتر گفتن طی نیم ساعت خودشونو میرسونن..
سرمو تکون دادم و با یادآوری چیز مهمی سرد لب زدم
-معامله با دایمندا چیشد؟
بادیگارد:ارباب دیروز معامله با گروه بلک دایمند به طور خیلی اتفاقی و عجیب لغو شد
عصبی دندونامو رو هم ساییدم
-به چه دلیل فاکی هاننن؟؟(عربده)
بادیگارد:ق..قربان ما س..سر مـ..یز معامله ب..بودیم و..ولی یهو رئیس گروه بلک دایمند یه ت..تماس تلفنی دریافت ک..کردن ن..نفهمیدیم چی بود ا..اما وقتی تماس و جواب دادن خ..خیلی ترسیدن و سریع تاکید کردن که م..معامله لغو میشه..بعد بدون هیچ حرفی رفتن و معامله کنسل شد..
داره قسمتای جالبش شروع میشه
چ..چی؟نکنه فهمیده..نکنه حرفامو شنیده ؟
×م.. منظورت چیه؟
-خواهر احمق من.. فکر کردی نمیفهمم؟
لحنش خنثی بود..حتما قرارع دوباره تنبیه بشم... اصلا مهم نبود فقط امیدوار بودم همینو شنیده باشه چون اگه بقیه مکالمه هام با لایان شنیده باشه واقعا بدبخت میشم..
×ببخشید داداش جونگکوک..خیلی دلم میخواست
-میدونم.. عیبی نداره
نفسمو بیرون دادم
×مرسی داداش جونگکوک
اومد سمتم و با پشت انگشت اشارش صورتم و نوازش کرد که لرزیدم
-ولی شرط داره..
با دیدن نگاه متعجبم پوزخندی زد
-به شرطی که منم عروسی دعوت کنی
قبر خودتو کندی جیسو... میدونستم میفهمه،
×م.من..من
-فقط خفه شو...بهت اعتماد کردم،لیاقت نداشتی....باید انقدر تو همین اتاق میموندی تا میپوسیدی
کمربندشو در آورد...میخواست منو بزنه؟
-میشماری..تا ۱۵
×ج..جونگکوک
ضربه اول
× (داد،گریه)
.......
ضربه دهم و زد و سیاهی
ویو جونگکوک
کمربند و به کمرم بستم
-دختره خیره سر احمق
صدای فاکی که مشخص بود از قلبمه دوباره تو گوشم پیچید
¢به نظرم واقعا باید درمان بشی..اون دختر حق نداره عاشق بشه؟
حوصله ندارم خفه شو
¢داره تو خواب گریه میکنه...
نگاهی بهش انداختم عذاب وجدان بدی سراغم اومد..بادیگارد و صدا زدم
-دکتر خبر کن..
بادیگارد:چشم ارباب.
رفت و بعد چند ثانیه برگشت
بادیگارد:دکتر گفتن طی نیم ساعت خودشونو میرسونن..
سرمو تکون دادم و با یادآوری چیز مهمی سرد لب زدم
-معامله با دایمندا چیشد؟
بادیگارد:ارباب دیروز معامله با گروه بلک دایمند به طور خیلی اتفاقی و عجیب لغو شد
عصبی دندونامو رو هم ساییدم
-به چه دلیل فاکی هاننن؟؟(عربده)
بادیگارد:ق..قربان ما س..سر مـ..یز معامله ب..بودیم و..ولی یهو رئیس گروه بلک دایمند یه ت..تماس تلفنی دریافت ک..کردن ن..نفهمیدیم چی بود ا..اما وقتی تماس و جواب دادن خ..خیلی ترسیدن و سریع تاکید کردن که م..معامله لغو میشه..بعد بدون هیچ حرفی رفتن و معامله کنسل شد..
داره قسمتای جالبش شروع میشه
- ۱.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط