لوسیا توان حتی یک حرکت ساده را هم نداشت بغضی سنگین گلویش را بسته ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²²
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا توانِ حتی یک حرکت ساده را هم نداشت. بغضی سنگین گلویش را بسته بود؛ آنقدر محکم که نه میتوانست حرف بزند، نه حتی گریه کند.
ذهنش فریاد میزد:
«از گرمای آغوشش استفاده کن… فقط یک بار بغلش کن…»
اما نمیتوانست.
نه تا وقتی که واقعاً نبخشیده بودش.
نه تا وقتی که زخمِ آن شب هنوز تازه بود.
اما عطر خنک و تند جونگکوک به بینیش میخورد.
ناخواسته از درون بیشتر ذوبش میکرد.
جونگکوک وقتی بیواکنشی او را دید، بازوانش را محکمتر دورش حلقه کرد؛ انگار میترسید اگر شل بگیرد، همین حالا از دستش برود. با صدایی گرفته و نزدیک گوشش زمزمه کرد:
_ دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… جز تو.
با تمام شدن جملهاش، لوسیا چشمهایش را محکم بست. مستی، کنترلش را از او گرفته بود. دلش میخواست فقط چند ثانیه ذهنش خاموش شود، آرام شود…
اما حضور ناگهانی جونگکوک، نفسهای داغش روی پوستش، و خاطراتی که بیاجازه زنده شده بودند، اجازهی آرامش نمیدادند.
این نزدیکی برای قلبش زیادی بود.
چند لحظه بعد، جونگکوک که پاسخی نگرفت، آهسته از او فاصله گرفت. دستانش هنوز روی بازوهای لوسیا بود، اما نگاهش بالا آمد تا صورتش را ببیند.
مردمکهای لوسیا لرزان بود. حلقهی آبیرنگ اشک در چشمانش جمع شده بود و حالا، بیصدا، آرام روی گونهاش لغزید.
دیدن آن اشک، سختتر از هر چیزی بود.
یعنی اگه حقیقت رو بفهمه… باز هم ازش فاصله میگیره؟
با این فکر اخمی عمیق بین ابروهایش نشست. نگاهش از صورت خیسِ لوسیا جدا شد و به نقطهای نامعلوم در آشپزخانه خیره ماند؛ جایی میان نور زرد چراغ و سایههای لرزان شب.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا توانِ حتی یک حرکت ساده را هم نداشت. بغضی سنگین گلویش را بسته بود؛ آنقدر محکم که نه میتوانست حرف بزند، نه حتی گریه کند.
ذهنش فریاد میزد:
«از گرمای آغوشش استفاده کن… فقط یک بار بغلش کن…»
اما نمیتوانست.
نه تا وقتی که واقعاً نبخشیده بودش.
نه تا وقتی که زخمِ آن شب هنوز تازه بود.
اما عطر خنک و تند جونگکوک به بینیش میخورد.
ناخواسته از درون بیشتر ذوبش میکرد.
جونگکوک وقتی بیواکنشی او را دید، بازوانش را محکمتر دورش حلقه کرد؛ انگار میترسید اگر شل بگیرد، همین حالا از دستش برود. با صدایی گرفته و نزدیک گوشش زمزمه کرد:
_ دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… جز تو.
با تمام شدن جملهاش، لوسیا چشمهایش را محکم بست. مستی، کنترلش را از او گرفته بود. دلش میخواست فقط چند ثانیه ذهنش خاموش شود، آرام شود…
اما حضور ناگهانی جونگکوک، نفسهای داغش روی پوستش، و خاطراتی که بیاجازه زنده شده بودند، اجازهی آرامش نمیدادند.
این نزدیکی برای قلبش زیادی بود.
چند لحظه بعد، جونگکوک که پاسخی نگرفت، آهسته از او فاصله گرفت. دستانش هنوز روی بازوهای لوسیا بود، اما نگاهش بالا آمد تا صورتش را ببیند.
مردمکهای لوسیا لرزان بود. حلقهی آبیرنگ اشک در چشمانش جمع شده بود و حالا، بیصدا، آرام روی گونهاش لغزید.
دیدن آن اشک، سختتر از هر چیزی بود.
یعنی اگه حقیقت رو بفهمه… باز هم ازش فاصله میگیره؟
با این فکر اخمی عمیق بین ابروهایش نشست. نگاهش از صورت خیسِ لوسیا جدا شد و به نقطهای نامعلوم در آشپزخانه خیره ماند؛ جایی میان نور زرد چراغ و سایههای لرزان شب.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۱۷.۱k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط