رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۴۲
چند دقیقه ای همونجا ساکت بودم و سعی میکردم که دست و پام رو باز کنم ولی طناب ها خیلی سفت بسته شده بودند. ولشون کردم ، حوصلم سررفته بود که بلاخره در باز شد. یک فرد قد بلند وارد شد و دونفر هم پشت سرش وارد شدند همه اینجا یه پا غول بودن. به صورت مرده نگاه کردم یخورده شبیه دازای بود. دازاییی تو کجاییی. مرده اومد جلو
ناشناس: سلام چویا ، از دیدنت خوشوقتم
این یارو اسمم رو میدونه؟ مگه کیه؟
چویا: تو کی هستی
ناشناس: بعدا می‌دونی کی هستم ولی فعلا اسمم رو بدون ، من شوگو هستم
چویا: من اینجا چیکار میکنم ، اصلا برای چی اینجام؟
شوگو: اوه ، به وقتش همه چیز رو میفهمی ، فقط صبر داشته باش .
بعد نگاهی به دست و پای بستم انداخت
شوگو: هی شماها چرا اینقدر محکم بستینش ، شما که میدونین اون برام یکی خیلی با ارزشه پس باید مثل یک الماس ازش مراقبت کنیم . دستاش رو همین الان باز کنین
ناشناس: چشم
یکی از اون غول ها اومد و دست و پام رو باز کرد ، اَههه خیلی دست و پاهام درد میکرد ، اومدم بلند بشم که یهو افتادم زمین ، پاهام بخاطر طناب زخمی شده بودند، شوگو اومد سمتم
شوگو: حالت خوبه؟ نگاه کن پاهات زخمی شدن حتما اون کسی رو که اینقدر محکم تورو بسته رو مجازات میکنم .
بعد توی یک حرکت بلندم کرد
چویا: هی داری چیکار می‌کنی منو بزار زمین
شوگو: ولی تو آسیب دیدی نمیخوام بیشتر از این آسیب ببینی ، می‌دونی که برای یک نفر خیلی مهمی.
دیدگاه ها (۷)

عشق جاودان پارت۴۳ویو دازای چرا ؟ نکنه بلایی سرش بیاره؟ نه نه...

عشق جاودان پارت۴۴ویو ایومیاه نباید بهش حسی پیدا کنمرسیدم دم ...

رمان عشق جاودانپارت ۴۱برگه رو مچاله کردم ، لعنتی جای دوری هم...

رمان عشق جاودانپارت ۴۰ویو دازایخواب بودم که حس کردم یکی داره...

قهوه تلخ پارت ۵۹گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق. آماده شدم ...

سایه های عشق

ادامه پارت۴۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط