همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم

رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم

این چه کرده ست که هر روز تو را می بیند
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم

عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم

مثل ابری شده ام در به در و شهر به شهر
وای از آن دم که به شهرتو بیفتد گذرم
دیدگاه ها (۱)

این استاتوست خودم ★ツآنجا که دیگر نمی توان عشق ورزید باید آنر...

به نام او ... به یاد تو ... برای توعاشقی جرم قشنگیست گرفتارم...

عاشقی جرم قشنگیست گرفتارم کردخواب بودم که شبی عشق تو بیدارم ...

روحی و نفسی لک الفداء یا امیرالمؤمنین

یک سگ زیادی ولگرد

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط