خیابان های کوبانی را آذین بسته اند. با نقشِ خون و لباس ها
خیابان های کوبانی را آذین بسته اند. با نقشِ خون و لباس های پاره پاره. بر سردرِ هر خانه ای رختِ عزایی ست. حجله ای بی چراغ به یاد جوانی که رفت و دیگر نیامد. خاک، خون می خواهد. رفیقِ کردها، کوه است و کوبانی کوه ندارد. مردمش کوه می شوند. کوچه ها می شوند کوهستان. زمان و مکان برمی آشوبند و در هم می پیچند و ناگهان کوبانی می شود همین خرمشهر. کژال، دختر زیبای پیشمرگه کرد، می شود فاطمه دختر جاسم. با تفنگ برنوی کهنه پدرش دوازده عراقی را می فرستد به جهنم. تا گلوله توپ مستقیم نمی خورد توی سینه اش و هزار تکه اش نمی کند آرام نمی گیرد. چه فرقی می کند سگ هارِ داعش باشد یا بعثی؟ چه فرقی می کند نیشتمانِ کورد باشد یا عروسِ کارون؟
گلوله که بیاید چه می شناسد کژال را از فاطمه؟ سیروان را از محمد علی؟
چه می شناسد گلوی کودک خرمشهری را از سینه ی جوان دخترکِ کرد؟
هنوز غروبها که می شود مادران خرمشهر هوا را بو میکشند. به یاد پسرانی که بی سر شدند و بوی خونشان در هوای سنگین شط ماند...هنوز غروب ها که می شود مادران کوبانی پشت هر پنجره شمعی روشن می کنند و برای دخترانشان که رفته اند، لالاییهایِ غمگین کردی می خوانند ...
ـــــــــــــ
سال های سال بعد، پیرمردی با عینکی آفتابی ، در ساحل زیبای کن می نشیند و ما را محکوم می کند که کوبانی ها را تهییج کرده ایم به " جنگی که مطلقا هیچ مفهومی نداشت ."
گلوله که بیاید چه می شناسد کژال را از فاطمه؟ سیروان را از محمد علی؟
چه می شناسد گلوی کودک خرمشهری را از سینه ی جوان دخترکِ کرد؟
هنوز غروبها که می شود مادران خرمشهر هوا را بو میکشند. به یاد پسرانی که بی سر شدند و بوی خونشان در هوای سنگین شط ماند...هنوز غروب ها که می شود مادران کوبانی پشت هر پنجره شمعی روشن می کنند و برای دخترانشان که رفته اند، لالاییهایِ غمگین کردی می خوانند ...
ـــــــــــــ
سال های سال بعد، پیرمردی با عینکی آفتابی ، در ساحل زیبای کن می نشیند و ما را محکوم می کند که کوبانی ها را تهییج کرده ایم به " جنگی که مطلقا هیچ مفهومی نداشت ."
- ۱.۶k
- ۱۲ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط