پارت ۱۴

پارت ۱۴
روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ جلوی آسانسور ایستاده بود.
همین که منو دید، خیلی عادی گفت:
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
کنارش ایستادم.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد با شیطنت گفتم:
ـ راستی...
نگاهم کرد.
ـ چی؟
ـ دیشب خوب خوابیدی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ چرا نباید مطمئن باشم؟
ـ چون فکر کردم شاید صدای خنده‌های من و جین‌وو اذیتت کرده باشه.
چشم‌هاش رو ریز کرد.
ـ دوباره شروع کردی؟
خندیدم.
ـ فقط پرسیدم.
ـ اصلاً برام مهم نبود.
ـ آهان.
ـ چی؟
ـ هیچی. فقط «آهان» خودت رو به خودت برگردوندم.
تهیونگ خندید.
ـ خیلی شیطونی.
ـ تازه فهمیدی؟
در آسانسور باز شد و هر دو وارد شدیم.
تهیونگ دکمه‌ی همکف رو زد.
ـ امروز جین‌وو میاد؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ همین‌طوری.
لبخند زدم.
ـ چرا این‌قدر درباره‌ش سؤال می‌پرسی؟
ـ نمی‌پرسم.
ـ همین الان پرسیدی.
ـ خب... کنجکاوم.
ـ باز هم کنجکاوی؟
ـ آره.
با شیطنت گفتم:
ـ نکنه واقعاً حسودی می‌کنی؟
تهیونگ سریع جواب داد:
ـ نه!
آن‌قدر سریع گفت که خنده‌ام گرفت.
ـ وای، چرا این‌قدر سریع جواب دادی؟
ـ چون سؤال مسخره‌ای بود.
ـ باشه، باشه.
آسانسور به همکف رسید.
در باز شد.
من از آسانسور بیرون رفتم.
تهیونگ پشت سرم اومد.
قبل از اینکه جدا بشیم، برگشتم و گفتم:
ـ خیالت راحت، امروز جین‌وو نمیاد.
چند لحظه نگام کرد.
بعد گفت:
ـ من که نگفتم مهمه.
ـ ولی خیالت راحت شد.
ـ نشدم!
خندیدم و از ساختمان بیرون رفتم.
تهیونگ همان‌جا ایستاد و با خودش گفت:
ـ چرا هر بار این دختر حرف حسادت رو می‌زنه، من این‌قدر دستپاچه می‌شم؟
و جوابش رو نمی‌دونست.
هنوز خیلی زود بود که اسم این حس رو «عشق» بذاره.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۴)

#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکش...

#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکش...

پارت ۱۳ جین‌وو تا شب خونه‌ی لینا موند.آن شب، بیشتر از همیشه ...

@rose1127 بانو فالو شه؟

پارت ۱۰ بعد از رفتن سوفیا، خونه دوباره ساکت شد.داشتم لیوان‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط