✨ **سرنوشت** ✨
✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۲**
**ویو ات**
بعد از صحبتهای جیمین، حس سنگینی روی سینهام نشسته بود. جلسه فوری با مدیر برنامه؟ این کلمهها مثل یه سایهی سیاه توی ذهنم میچرخیدن. نمیتونستم تمرکز کنم و فقط به این فکر میکردم که اگر چیزی لو بره، چه بلایی سر من و جونگکوک میاد.
جونگکوک که متوجه لرزش خفیف دستانم شده بود، صندلیاش رو به من نزدیکتر کرد. فضای آشپزخانه الان خیلی خلوت شده بود؛ فقط صدای ملایم ساعت دیواری و نفسهای ما شنیده میشد.
جونگکوک با لحنی که دیگه هیچ اثری از شوخی توش نبود، گفت: «(ات)... به من نگاه کن.»
سرم رو بالا آوردم. چشمانش خیلی عمیق و جدی بود. انگار میخواست با نگاهش تمام نگرانیهای من رو از بین ببره.
**ویو جونگکوک**
نمیتونستم تحمل کنم که ببینم اون چقدر داره میترسه. میدونستم که حتی اگر من قوی باشم، اون به تنهایی با این همه فشار نمیتونه دووم بیاره. میخواستم یه جوری بهش بفهمونم که من واقعاً هستم و نمیذارم اتفاق بدی بیفته.
آروم دستم رو پشت گردنش گذاشتم و با انگشتانم موهای پشت سرش رو نوازش کردم. صورتش رو به سمت خودم کشیدم. فاصله بینمون اونقدر کم شد که گرمای نفسهای هم رو حس میکردیم.
جونگکوک با صدای بسیار لرزان و زمزمهوار گفت: «هر چی باشه، من باهات هستم. حتی اگه دنیا برعکس بشه.»
و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، صورتش رو به سمت خودم مایل کرد. لبهایش خیلی نرم و با تردید روی لبهای من نشست. یه بوسهی کوتاه، اما پر از معنا و تسکیندهنده. انگار میخواست تمام اون اضطرابها رو با اون لحظه، از وجود من پاک کنه.
**ویو ات**
دنیا برای چند لحظه ایستاد. تمام اون ترس از مدیر برنامه، از جیمین و از آینده، محو شد. فقط لمس لبهای جونگکوک رو حس میکردم؛ یه لمس که همزمان هم شیرین بود و هم تلخ، چون میدونستم این لحظات چقدر شکننده هستن.
وقتی از من جدا شد، چشمهایش رو بهم دوخت. هنوز همون نگاهِ حمایتگر رو داشت، اما این بار با یه ردی از احساسِ عمیقتر.
ات: «جونگکوک... نباید این کار رو میکردی. اگه کسی بیاد...»
جونگکوک با لبخندی که گوشهی لبش نشسته بود، حرفم رو قطع کرد: «بذار بیاد. حداقل الان میدونی که من واقعاً اینجا هستم.»
من فقط سرم رو روی شانهاش گذاشتم و اجازه دادم لحظهای در آرامشِ اون پناه بگیرم، در حالی که میدونستم طوفان اصلی، تازه در راهه.
**ادامه دارد...**
**پارت ۱۲**
**ویو ات**
بعد از صحبتهای جیمین، حس سنگینی روی سینهام نشسته بود. جلسه فوری با مدیر برنامه؟ این کلمهها مثل یه سایهی سیاه توی ذهنم میچرخیدن. نمیتونستم تمرکز کنم و فقط به این فکر میکردم که اگر چیزی لو بره، چه بلایی سر من و جونگکوک میاد.
جونگکوک که متوجه لرزش خفیف دستانم شده بود، صندلیاش رو به من نزدیکتر کرد. فضای آشپزخانه الان خیلی خلوت شده بود؛ فقط صدای ملایم ساعت دیواری و نفسهای ما شنیده میشد.
جونگکوک با لحنی که دیگه هیچ اثری از شوخی توش نبود، گفت: «(ات)... به من نگاه کن.»
سرم رو بالا آوردم. چشمانش خیلی عمیق و جدی بود. انگار میخواست با نگاهش تمام نگرانیهای من رو از بین ببره.
**ویو جونگکوک**
نمیتونستم تحمل کنم که ببینم اون چقدر داره میترسه. میدونستم که حتی اگر من قوی باشم، اون به تنهایی با این همه فشار نمیتونه دووم بیاره. میخواستم یه جوری بهش بفهمونم که من واقعاً هستم و نمیذارم اتفاق بدی بیفته.
آروم دستم رو پشت گردنش گذاشتم و با انگشتانم موهای پشت سرش رو نوازش کردم. صورتش رو به سمت خودم کشیدم. فاصله بینمون اونقدر کم شد که گرمای نفسهای هم رو حس میکردیم.
جونگکوک با صدای بسیار لرزان و زمزمهوار گفت: «هر چی باشه، من باهات هستم. حتی اگه دنیا برعکس بشه.»
و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، صورتش رو به سمت خودم مایل کرد. لبهایش خیلی نرم و با تردید روی لبهای من نشست. یه بوسهی کوتاه، اما پر از معنا و تسکیندهنده. انگار میخواست تمام اون اضطرابها رو با اون لحظه، از وجود من پاک کنه.
**ویو ات**
دنیا برای چند لحظه ایستاد. تمام اون ترس از مدیر برنامه، از جیمین و از آینده، محو شد. فقط لمس لبهای جونگکوک رو حس میکردم؛ یه لمس که همزمان هم شیرین بود و هم تلخ، چون میدونستم این لحظات چقدر شکننده هستن.
وقتی از من جدا شد، چشمهایش رو بهم دوخت. هنوز همون نگاهِ حمایتگر رو داشت، اما این بار با یه ردی از احساسِ عمیقتر.
ات: «جونگکوک... نباید این کار رو میکردی. اگه کسی بیاد...»
جونگکوک با لبخندی که گوشهی لبش نشسته بود، حرفم رو قطع کرد: «بذار بیاد. حداقل الان میدونی که من واقعاً اینجا هستم.»
من فقط سرم رو روی شانهاش گذاشتم و اجازه دادم لحظهای در آرامشِ اون پناه بگیرم، در حالی که میدونستم طوفان اصلی، تازه در راهه.
**ادامه دارد...**
- ۳۳۰
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط