پارت
پارت ۲
چند روز گذشته بود. جونگوک هر روز میومد خونه تهیونگ. ظرفا رو میشست، موسیقی ملایم میذاشت، کنار پنجره میشست و اونجا بود تا تهیونگ حرف بزنه یا بخوابه.
اما امروز… یه اتفاق افتاد.
تهیونگ بیدار شده بود و رفته بود سمت قفسه کتاب. انگشتاش رو میکشید روی جلد کتابایی که اسم نویسندههاشون رو یادش نمیومد. ناگهان دستش به یه برگه کاغذ خورد. یه عکس. دو تا پسر کنار دریا. یکی خودش بود، با موهای طلایی شده زیر نور آفتاب. اون یکی…
همون پسری که هر روز میاد خونهش.
پشت عکس با خط خودش نوشته بود:
«جونگوک. همیشه. حتی اگه دنیا یادم بره.»
صدای باز شدن در اومد.
جونگوک وارد شد، کیف مواد غذایی رو گذاشت روی میز و با لحن شاد گفت:
«تهیونگا! امروز برات سوپ کدو اوردم، درست مثل…»
در موند. تهیونگ با عکس توی دست، روبروش ایستاده بود.
نگاه جونگوک یخ کرد. فنجون از دستش افتاد و شکست.
تهیونگ: «تو… همون جونگوکی؟ که نباید فراموشش کنم؟»
قطره هایی از اشک ریخت روی صورت جونگوک. زانوهاش خم شدن. پشت به در، لیز خورد پایین.
جونگوک: «نباید میومدم… میدونستم یه روز میفهمی که من چقدر دروغ گفتم…»
تهیونگ: «چه دروغی؟»
جونگوک: «که گفتم دوستتم. من دوستت نبودم. من …」
نفسش بند اومد.
تهیونگ: «چی بودی پس؟»
جونگوک دستش رو برد پایین گلو، بند گردنبندش رو درآورد. داخلش یه عکس کوچیک از خودش بود کنار تهیونگ… هر دو توی یه روز بارونی، با چتر، دارن میخندن.
جونگوک: «عشق تو بودم. هنوزم هستم. فقط تو دیگه… یادت نمیاد.»
شرطها : ۱ فالوور☆۲۰ لایک☆۱۰ کامنت
میدونم خیلی بده ولی بازم هیت ندید
چند روز گذشته بود. جونگوک هر روز میومد خونه تهیونگ. ظرفا رو میشست، موسیقی ملایم میذاشت، کنار پنجره میشست و اونجا بود تا تهیونگ حرف بزنه یا بخوابه.
اما امروز… یه اتفاق افتاد.
تهیونگ بیدار شده بود و رفته بود سمت قفسه کتاب. انگشتاش رو میکشید روی جلد کتابایی که اسم نویسندههاشون رو یادش نمیومد. ناگهان دستش به یه برگه کاغذ خورد. یه عکس. دو تا پسر کنار دریا. یکی خودش بود، با موهای طلایی شده زیر نور آفتاب. اون یکی…
همون پسری که هر روز میاد خونهش.
پشت عکس با خط خودش نوشته بود:
«جونگوک. همیشه. حتی اگه دنیا یادم بره.»
صدای باز شدن در اومد.
جونگوک وارد شد، کیف مواد غذایی رو گذاشت روی میز و با لحن شاد گفت:
«تهیونگا! امروز برات سوپ کدو اوردم، درست مثل…»
در موند. تهیونگ با عکس توی دست، روبروش ایستاده بود.
نگاه جونگوک یخ کرد. فنجون از دستش افتاد و شکست.
تهیونگ: «تو… همون جونگوکی؟ که نباید فراموشش کنم؟»
قطره هایی از اشک ریخت روی صورت جونگوک. زانوهاش خم شدن. پشت به در، لیز خورد پایین.
جونگوک: «نباید میومدم… میدونستم یه روز میفهمی که من چقدر دروغ گفتم…»
تهیونگ: «چه دروغی؟»
جونگوک: «که گفتم دوستتم. من دوستت نبودم. من …」
نفسش بند اومد.
تهیونگ: «چی بودی پس؟»
جونگوک دستش رو برد پایین گلو، بند گردنبندش رو درآورد. داخلش یه عکس کوچیک از خودش بود کنار تهیونگ… هر دو توی یه روز بارونی، با چتر، دارن میخندن.
جونگوک: «عشق تو بودم. هنوزم هستم. فقط تو دیگه… یادت نمیاد.»
شرطها : ۱ فالوور☆۲۰ لایک☆۱۰ کامنت
میدونم خیلی بده ولی بازم هیت ندید
- ۳۸۸
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط