"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

حسین پناهی
دیدگاه ها (۱)

ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻋﺼﺮﯼ ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻭﺍﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ...

ادعـــــــاى عشــــق ميكنيــــم ولی ... فرامــــوش كــــرده ...

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــد...

بودنتان نهايت دلخوشی من است ! مي توانیید باشید حتی در دورتر ...

.⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀.⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣴⣶⣤⣤⡆⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⢉⣽⡿⠋⠀⠀...

سفیر کبیر Grand Ambassador

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط