══❖پارت: یازدهم ❖══

══❖پارت: یازدهم ❖══
یک سال دیگر گذشت.
آدرین حالا هفده ساله بود.
در ظاهر، همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید.
تسالیوس هر روز قدرتمندتر می‌شد.
هفت سایه نفوذ بیشتری پیدا می‌کردند.
برج جادو به مرکز آموزش جادوگران قاره تبدیل شده بود.
و مردم تسالیوس زندگی آرامی داشتند.
اما آرامش همیشه دوام نمی‌آورد.

در یکی از شب‌های پاییزی...
در مرزهای شمالی تسالیوس.
چند مرد نقاب‌دار میان درختان حرکت می‌کردند.
حرکتشان بی‌صدا بود.
حرف نمی‌زدند.
و لباس‌هایشان هیچ نشانی نداشت.
یکی از آن‌ها آرام گفت:
مرد نقاب 1 «هدف نزدیکه.»
مرد نقاب 2 «اطلاعات اشتباه نباشه.»
مرد نقاب 1 «این بار مطمئنیم.»
آن‌ها ماه‌ها دنبال ردپای هفت سایه گشته بودند.
ماه‌ها.
و حالا برای اولین بار...
به سرنخی واقعی رسیده بودند.
اما چیزی نمی‌دانستند.
در بالای درختی نزدیک آن‌ها...
کسی ایستاده بود.
کاین.
چشمانش در تاریکی می‌درخشید.
و لبخند کوچکی روی لبش بود.
کاین«پس بالاخره رسیدین...»

چند لحظه بعد...
سایه‌اش ناپدید شد...

صبح روز بعد.
قصر تسالیوس.

آدرین روی بالکن ایستاده بود.
باد موهای سفیدش را تکان می‌داد.
صدای باز شدن در آمد.
کاین وارد شد.
آدرین«خبر خوب داری یا بد؟»
کاین خندید.
کاین«هر دو.»
آدرین«اول بدش رو بگو.»
کاین«جاسوس‌ها رد بعضی از افرادمون رو پیدا کردن.»
سکوت.
اما برخلاف انتظار...
آدرین هیچ واکنشی نشان نداد.
آدرین«و خبر خوب؟»
کاین«قبل از اینکه چیزی بفهمن، دستگیرشون کردیم.»
آدرین«هوم.»
کاین«فقط هوم؟»
آدرین«پس مشکلی نیست.»
کاین آه کشید.
کاین«گاهی فکر می‌کنم هیچ‌چیز نمی‌تونه غافلگیرت کنه.»
آدرین«هست»
کاین«مثلاً چی؟»
آدرین چند لحظه فکر کرد.
آدرین«اگه یه اژدها از آسمون بیفته توی اتاقم.»
کاین چند ثانیه سکوت کرد.
«...»
کاین«این مثال خیلی خاص بود😐»
آدرین«ممنون.»
کاین«تعریف نکردم.»

آدرین به کشور هریسون برگشت.
کشورهای دیگر به وجود هفت سایه مشکوک شده بودند.
و این یعنی خطر.


چند روز بعد کاین برای جلسه مهم به کشور هریسون اومد و آدرین صحبت کرد و دوباره مخفیانه به کشور تسالیوس رفتن.
جلسه‌ای مخفی در برج جادو برگزار شد.
هفت سایه دور یک میز بزرگ جمع شده بودند.
دیانا گزارش‌ها را روی میز گذاشت.
دیانا«جاسوس‌ها از سه کشور مختلف بودن.»
کارن اخم کرد.
کارن«فقط سه کشور؟»
کارن«سه کشوری که فهمیدیم.»
آلن آرام گفت:
آلن«یعنی از حالا به بعد مراقب‌تر می‌شن.»
کلارا سر تکان داد.
کلارا«و احتمالاً دنبال پادشاه واقعی تسالیوس می‌گردن»
دیانا با اخم گفت:«آدرین.»
آدرین«هوم؟»
دیانا«یک بار هم شده نگران شو.»
آدرین«نگرانم.»
دیانا«اصلاً معلوم نیست.»
آدرین«خب میخای چیکار کنم.»
چند نفر خندیدند.
دیانا دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
دیانا«واقعاً باهات نمی‌شه بحث کرد.»
اما بعد چهره‌اش جدی شد.
آدرین«با این حال...»
آدرین«از امروز امنیت چند برابر می‌شه.»
همه موافقت کردند.
حتی آدرین.
زیرا او بهتر از همه می‌دانست...
اگر هویت واقعی‌اش فاش بشو‌د...
نه فقط تسالیوس.
بلکه کل قاره تغییر می‌کرد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: دهم ❖══دو سال گذشت.در این مدت، نام تسالیوس در سراسر...

══❖پارت: نهم ❖══قصر سلطنتی هریسون...برای اولین بار پس از سال...

══❖پارت: هشتم ❖══چهار سال گذشت.چهار سال از روزی که آدرین رؤی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط