قسمت 13 و اخر
قسمت 13 و اخر
ت … راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود … .
.
از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه … غسل شهادت کردم … لباس سفید پوشیدم … دست پدر و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم … .
.
ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم …دنبال آدرس راه افتادم … از هر کسی که سوال می کردم یه راهی رو نشونم می داد … گم شده بودم … نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم … این سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد … .
.
خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ … نرفتنم به معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود … اما چاره ای جز برگشتن نبود … .
.
توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید … حسابی تعجب کردم … .
با اشتیاق فراوانی گفت: من از طلبه های مدرسه … هستم و توی جلسه امروز هم بودم … تعریف شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد … جواب هاتون فوق العاده بود … اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه و … .
.
مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی خیابون ها گیج می خوردم … گفتم: برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید … و اومدم برم که گفت: مگه شما آقای … نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ … من، امروز چند قدمی جایگاه شما، نشسته بودم … اجازه می دید شاگرد شما بشم؟ …
.
.
.
.
قسمت آخر داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: دست خدا، بالای تمام دست هاست
.
.
وقتی رسیدم خونه دیدم یه عده ای دم در اجتماع کرده بودن … تا منو دیدن با اشتیاق اومدن سمتم … یه عده خم می شدن دستم رو ببوسن … یه عده هم شونه ام رو می بوسیدن … هنوز گیج بودم … خدایا! اینجا چه خبره؟ … .
.
به هر زحمتی بود رفتم داخل … کل خانواده اومده بودن … پدرم هم یه گوشه نشسته بود … با چشم های پر اشک، سرش رو پایین انداخته بود … تا چشم خواهرزاده ام بهم افتاد؛ با ذوق صدا کرد: دایی جون اومد … دایی جون اومد … .
.
حالت همه عجیب بود … پدرم از جا بلند شد و در حالی که دونه های اشک یکی پس از دیگری از چشم هاش جاری بود و الحمدلله می گفت؛ اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید … .
مادرم و بقیه هم هر کدوم یه طور عجیبی بودن تا اینکه برادرم سکوت رو شکست … از بس نگرانت بودم نتونستم نیام … یواشکی اومدم داخل جلسه و رفتم یه گوشه … فقط خدا می دونه چه حالی داشتم تا اینکه از دور دیدمت وارد شدی … وقتی هم که رفتی پشت بلندگو داشتم سکته می کردم … تا اینکه سوال و جواب ها شروع شد … اصلا باورم نمی شد چنین عالم بزرگی شده باشی … .
بعد هم رو به بقیه ادامه داد … خدا شاهده چنان جواب اونها رو محکم و قوی می داد که زبان شون بند اومده بود … چنان با قرآن و حدیث، حرف می زد که … نتیجه هم این شد که حکم عدم کفایت اون مبلغ رو اعلام کردن … .
.
برادرم پشت سر هم تعریف می کرد و من فقط به زحمت خودم رو کنترل می کردم … از جمع عذرخواهی کردم. خستگی رو بهانه کردم و رفتم توی اتاق … هنوز گیج و مبهوت بودم و درک شرایط برام سخت بود …
.
.
اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد … و مدام این آیه قرآن در سرم تکرار می شد … شما در راه خدا حرکت کنید، ما از فضل خود شما را حمایت می کنیم … .
.
اللهم لک الحمد و الحمد لله رب العالمین … .
.
ت … راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود … .
.
از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه … غسل شهادت کردم … لباس سفید پوشیدم … دست پدر و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم … .
.
ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم …دنبال آدرس راه افتادم … از هر کسی که سوال می کردم یه راهی رو نشونم می داد … گم شده بودم … نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم … این سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد … .
.
خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ … نرفتنم به معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود … اما چاره ای جز برگشتن نبود … .
.
توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید … حسابی تعجب کردم … .
با اشتیاق فراوانی گفت: من از طلبه های مدرسه … هستم و توی جلسه امروز هم بودم … تعریف شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد … جواب هاتون فوق العاده بود … اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه و … .
.
مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی خیابون ها گیج می خوردم … گفتم: برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید … و اومدم برم که گفت: مگه شما آقای … نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ … من، امروز چند قدمی جایگاه شما، نشسته بودم … اجازه می دید شاگرد شما بشم؟ …
.
.
.
.
قسمت آخر داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: دست خدا، بالای تمام دست هاست
.
.
وقتی رسیدم خونه دیدم یه عده ای دم در اجتماع کرده بودن … تا منو دیدن با اشتیاق اومدن سمتم … یه عده خم می شدن دستم رو ببوسن … یه عده هم شونه ام رو می بوسیدن … هنوز گیج بودم … خدایا! اینجا چه خبره؟ … .
.
به هر زحمتی بود رفتم داخل … کل خانواده اومده بودن … پدرم هم یه گوشه نشسته بود … با چشم های پر اشک، سرش رو پایین انداخته بود … تا چشم خواهرزاده ام بهم افتاد؛ با ذوق صدا کرد: دایی جون اومد … دایی جون اومد … .
.
حالت همه عجیب بود … پدرم از جا بلند شد و در حالی که دونه های اشک یکی پس از دیگری از چشم هاش جاری بود و الحمدلله می گفت؛ اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید … .
مادرم و بقیه هم هر کدوم یه طور عجیبی بودن تا اینکه برادرم سکوت رو شکست … از بس نگرانت بودم نتونستم نیام … یواشکی اومدم داخل جلسه و رفتم یه گوشه … فقط خدا می دونه چه حالی داشتم تا اینکه از دور دیدمت وارد شدی … وقتی هم که رفتی پشت بلندگو داشتم سکته می کردم … تا اینکه سوال و جواب ها شروع شد … اصلا باورم نمی شد چنین عالم بزرگی شده باشی … .
بعد هم رو به بقیه ادامه داد … خدا شاهده چنان جواب اونها رو محکم و قوی می داد که زبان شون بند اومده بود … چنان با قرآن و حدیث، حرف می زد که … نتیجه هم این شد که حکم عدم کفایت اون مبلغ رو اعلام کردن … .
.
برادرم پشت سر هم تعریف می کرد و من فقط به زحمت خودم رو کنترل می کردم … از جمع عذرخواهی کردم. خستگی رو بهانه کردم و رفتم توی اتاق … هنوز گیج و مبهوت بودم و درک شرایط برام سخت بود …
.
.
اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد … و مدام این آیه قرآن در سرم تکرار می شد … شما در راه خدا حرکت کنید، ما از فضل خود شما را حمایت می کنیم … .
.
اللهم لک الحمد و الحمد لله رب العالمین … .
.
- ۴.۹k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط