داستان: عشقی گمشده در تاریکی جنگل
داستان: عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۱
(از زبون راوی)
اهم اهم...!
خوب... لوسیفر و الستور بعد از پیادهروی طولانی به یک مکان رسیدن و استراحت کردن. انگار جنگل بیپایان بود و فقط دور خودشون میچرخیدن.
لوسیفر لباس رو در آورده بود تا زخم رو ببینه و شاید بانداژ رو عوض کنه.
صدای راه رفتن حیوانات شبزی از دور و ور میآمد و چشمهای نورانی پدیدار و ناپدید میشدن...
زخم لوسیفر خیلی بدتر شده بود... انگار که جای گازگرفتگی گل مسموم شده باشه...
لوسیفر وقتی به زخم نگاه میکرد حالش بد میشد. بعد از عوض کردن باند با کمک الستور، کمی کنار آتیشی که داشت باد خاموشش میکرد نشسته بود.
الستور بیاختیار به بدن لوسیفر نگاه میکرد. لوسیفر حسش میکرد. همان نقطهای که الستور خیره شده بود، به سوزش افتاد و سرخ شد...
لوسیفر بلند شد تا لباسش رو برداره ولی نفسش ناگهان گرفته شد...
الستور سریع برگشت... «بی حرکت باش...!»
دستهایی که ردی نازک از فلز داشت، ناپدید شده بود و با لطافتی خیرهکننده لباس لوسیفر رو تنش کرد...
لوسیفر زیر چشمی نگاه کرد: «چرا این کار رو میکنی!؟»
الستور: «کدوم کار؟»
لوسیفر: «این که... اینکه به من اهمیت میدی. قرار بود من فقط برده باشم، اونم برای پنج ماه...»
الستور کمی مکث کرد. دستش چند لحظه روی دکمه پیراهن لوسیفر موند.
الستور: «شاید به خاطر اینه که تو... تو اولین کسی هستی که توی این جنگل، توی این همه سال، وقتی داشتی خفه میشدی به جای التماس کنی، دستت رو برای کمک دراز کردی.»
لوسیفر مات موند: «یعنی... کسایی که اینجا اومدن...!؟»
الستور با همون لبخندی که کمی نرمتر شده بود و از حالت قبلش فاصله گرفته بود گفت: «همشون با فرار کردن یا التماس کردن... ولی تو... تو با اونا فرق داشتی...»
آلستور کمی سرخ شد ولی خودش رو جمع و جور کرد و کمی فاصله رو حفظ کرد.
گردنش، جایی که یه گردنبند ساده با سنگ آبی زیر یقهاش قایم شده بود. انگشتاش رو دور سنگ پیچید و برای اولین بار، لبخندش کامل محو شد.
لوسیفر متوجه تغییر صورتش شد: «چی شد!؟»
الستور مکث کرد. بعد آروم گردنبند رو از زیر پیراهنش بیرون کشید. سنگ آبی توی نور آتیش میدرخشید.
الستور: «این... مال مادرمه.»
لوسیفر نفسش رو حبس کرد. اولین بار بود که الستور از خودش چیزی میگفت.
پارت ۱۱
(از زبون راوی)
اهم اهم...!
خوب... لوسیفر و الستور بعد از پیادهروی طولانی به یک مکان رسیدن و استراحت کردن. انگار جنگل بیپایان بود و فقط دور خودشون میچرخیدن.
لوسیفر لباس رو در آورده بود تا زخم رو ببینه و شاید بانداژ رو عوض کنه.
صدای راه رفتن حیوانات شبزی از دور و ور میآمد و چشمهای نورانی پدیدار و ناپدید میشدن...
زخم لوسیفر خیلی بدتر شده بود... انگار که جای گازگرفتگی گل مسموم شده باشه...
لوسیفر وقتی به زخم نگاه میکرد حالش بد میشد. بعد از عوض کردن باند با کمک الستور، کمی کنار آتیشی که داشت باد خاموشش میکرد نشسته بود.
الستور بیاختیار به بدن لوسیفر نگاه میکرد. لوسیفر حسش میکرد. همان نقطهای که الستور خیره شده بود، به سوزش افتاد و سرخ شد...
لوسیفر بلند شد تا لباسش رو برداره ولی نفسش ناگهان گرفته شد...
الستور سریع برگشت... «بی حرکت باش...!»
دستهایی که ردی نازک از فلز داشت، ناپدید شده بود و با لطافتی خیرهکننده لباس لوسیفر رو تنش کرد...
لوسیفر زیر چشمی نگاه کرد: «چرا این کار رو میکنی!؟»
الستور: «کدوم کار؟»
لوسیفر: «این که... اینکه به من اهمیت میدی. قرار بود من فقط برده باشم، اونم برای پنج ماه...»
الستور کمی مکث کرد. دستش چند لحظه روی دکمه پیراهن لوسیفر موند.
الستور: «شاید به خاطر اینه که تو... تو اولین کسی هستی که توی این جنگل، توی این همه سال، وقتی داشتی خفه میشدی به جای التماس کنی، دستت رو برای کمک دراز کردی.»
لوسیفر مات موند: «یعنی... کسایی که اینجا اومدن...!؟»
الستور با همون لبخندی که کمی نرمتر شده بود و از حالت قبلش فاصله گرفته بود گفت: «همشون با فرار کردن یا التماس کردن... ولی تو... تو با اونا فرق داشتی...»
آلستور کمی سرخ شد ولی خودش رو جمع و جور کرد و کمی فاصله رو حفظ کرد.
گردنش، جایی که یه گردنبند ساده با سنگ آبی زیر یقهاش قایم شده بود. انگشتاش رو دور سنگ پیچید و برای اولین بار، لبخندش کامل محو شد.
لوسیفر متوجه تغییر صورتش شد: «چی شد!؟»
الستور مکث کرد. بعد آروم گردنبند رو از زیر پیراهنش بیرون کشید. سنگ آبی توی نور آتیش میدرخشید.
الستور: «این... مال مادرمه.»
لوسیفر نفسش رو حبس کرد. اولین بار بود که الستور از خودش چیزی میگفت.
- ۹۴۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط