فرصت خوبی بود تا خودم را برای پریسا لوس کنم

فرصت خوبی بود تا خودم را برای پریسا لوس کنم
برای پریسا تعریف کردم
 وقتی کلاس تمام شد به دوتا از همشهری هایم گفتم یک تاکسی بگیرید و منتظر من باشید گفتند مقصد ؟ گفتم در تاکسی میگویم ان پسر را پیدا کردم گفتم چند دقیقه کار واجب دارم ی عرض خصوصیه ؟ گفت در خدمتم
از دانشگاه بیرون امدیم نزدیک تاکسی بدون مقدمه پیراهنش را پاره کردم و یک سیلی زدم هاج و واج نگاهم کرد کاملا شوکه شده بود باورش نمی شد در دانشگاه و اینطور کتک کاری چون ترم اول بود درست یکدیکر را نمیشناختیم دوباره سیلی زدم که یقه ام را گرفت و پیراهنم را پاره کرد خلاصه کنم دهانش را گرفتم و گفتم اون خانم صورتی از اقوام نزدیک ماست تو گوه میخوری بخواهی ×××× کنی ...دوباره اگر خرفی بشنوم با دوستانم  خونت را میریزم و دیه میدهیم  از دماغش خون میچکید که سوار تاکسی شدیم و به راننده گفتیم هر کحا دوست داری برو
....
نگاه مشتاق و پر تحسین پریسا تنها سرمایه ام بود پرسید
سیاوش به خاطر من اینطور دعوا کردی فکر نکردی برات درد سر میشه ؟  از کنار پریسا بلند شدم رو برویش روی زمین نشستم و گفتم پریسا باور کن از روز ثبت نام تا الان جز تو ندیدم و به چیزی فکر نکردم  موقع دعوا هم فقط تو را دیدم ... پریسا گفت پس ازاده چی بود ؟ گفتم وقتی شنیدم شوهرداری برای تخلیه روانی به سراغ ازاده رفتم شنیده بودم در دبیرستان با ازاده بودی و میدانی که دوست پسردارد و قرار ازدواج ...
پریسا دستانم را گرفت و گفت یک تهمت چطور باعث‌شد ازاده وارد ذهن و زندگی  ما بشه ... دقت کردی تا الان همه ناراحتی های ما به آزاده مربوط بوده ...
دیدگاه ها (۳)

ص۴۸پریسا دستم را گرفت و از جمعیت بیرون رفتیم دوباره خودش  شد...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط