ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 04


[ساعت 7 صبح]

از زبان جونگکوک

با صدای در اتاقم از خواب بیدار شدم و با همون حالت خوابالو گفتم..

جونگکوک:«کیه..؟»
جین:«روز اول مدرسه است پاشو..»
جونگکوک:«من خیلی وقته درس مو خوندم برو رد کارت خوابم میاد..»

جین:«دارم میام تو...(اومد داخل) پاشو ببینم مگه ماموریت رو یادت رفته..؟ امروز باید بری مدرسه پاشو ببینم..»

جونگکوک:«نمیشه تو جاب من بری..؟»

جین:«حله من میرم فقط مدیریت امارت و کار های شرکت دست تو اوکی بای بای..»(داشت میرفت بیرون)

جونگکوک:«چیز منظورم این بود تو جای من بری لباس هامو بیاری..؟ تا بپوشم..» 😁😬

جین:«لباست روی میزه کنار تختته.. اففف از دست شما من پیر شدم.... پاشو پاشو برو دوش بگیر بیا پایین برای صبحونه داره دیر میشه..» 🙄😑

جونگکوک زیر لبی:«تو پیر هستی الکی نداز گردن ما..»
جین:«چیزی گفتی..؟»
جونگکوک:«چی نه گفتم خیلی خوابم میاد..»
جین:«فکر کردم چیزی گفتی..»
جونگکوک:«نه تو برو منم میام..»
جین:«باشه فقط دیر نکن..»
جونگکوک:«باوشه..»

جین رفت پایین منم حوله مو برداشتم و رفتم دوش گرفتم..

بعد از چند دقیقه دوش گرفتن با حوله موهامو تو حموم خوش کردم و یه حوله ی دیگه پیچیدم دوره خودم و بعدش اومدم از حموم بیرون...

جونگکوک جلو اینه:«مو ها مو خوش کنم.. من باید بجای مافیا مدل میشدم..»(اعتماد به سقف شو خریدارم)

داشتم برلی خودم دلبری میکردم که یکی در زد..

جونگکوک:«کیه..؟»
جیمین:«بیا پایین دیگه داره دیر میشه ناسلامتی معلمی..»
جونگکوک:«باشه میام تو برو..»(جدی)

جیمین از پشته در:«باشه میام تو برو.. برو بابا..»(ادا جونگکوک رو در اورد.. 😂🤣)

جونگکوک:«چیزی گفتی..؟»
جیمین با خودش:«چطوری شنید..؟... نه چیزی نگفتم فقط بیا پایین من رفتم..»
جونگکوک:«باشه برو..»

جیمین رفت پایین منم کت شلواری مشکی که جین برام دیشب اماده کرد بود رو پوشیدم و رفتم سر میزه صبحونه...

جونگکوک:«سلام به همه گی...»
نامجون:«سلام بازم دیر کردی..»
جونگکوک:«داشتم اماده میشدم..»
نامجون:«باشه شروع کنید..»

صبحونه رو خوردیم و همه مون رفتیم بیرون عمارت تا حرکت کنیم سمته مدرسه...

جونگکوک:«خوب چرا سوار ماشین نمیشین..؟»
تهیونگ:«نامجون گفته وایسیم تا بیاد..»
جونگکوک:«چر--..»

حرفم کامل نشد که نامجون اومد...

نامجون:«خوب.. اماده اید که برید مدرسه..؟»
جونگکوک:«نه.. چیز اره اماده ایم..»
نامجون :«خیلی خوب سوار ماشین شین برید و راستی هدفی که دارید رو فراموش نکنید..!»
همه:«بله رئیس..»
نامجون:«حالا برید..»

من سوار یه ماشین شدم که خودم باید رانندگی میکردم جیمین و تهیونگ هم داخل یه ماشین نشستن و رانند شون یکی دیگه بود..

خلاصه حرکت کردیم سمته مدرسه و ناگفته نمونه که مدرسه از عمارت زیادی دور بود و ما مجبور شدیم یه خونه بگیریم که نزدیکای مدرسه باشه و جیمین تهیونگ هم توی اون خونه با من بودن....

بعد از چند دقیقه رانندگی به مدرسه رسیدم و ماشینم رو توی پارکینگه مدرسه پارک کردم و اومدم بیرون..

دم در مدرسه وایسادم که دیدم ماشین جیمین و ته هم رسید...
هر دو تا شون اومدن پایین سمته من...

جیمین:«بریم..؟»
جونگکوک:«بریم..»

وارد مدرسه شدیم که به محضه وارد شدن کلی دختر پسر راه افتاد دنبال مون...
بعضی از دخترا هم داشتن همش عکس میگرفتن...

تهیونگ:«جیمین ما یعنی انقدر جذابیم.؟؟»
جیمین:«اگر نبودیم این همه نمی افتادن دنبال مون..»
تهیونگ:«صادقانه..»
جونگکوک:«ساکت باشین.. برید داخل دفتر مدیر..»

هر سه تا مون وارد دفتر مدیر شدیم...
اول من رفتم سمته میزه مدیر...

جونگکوک:«سلام اقای..(بر جسپه اسم شو خوند) اقای ما.... ی.... شین..»
مای شین:«سلام شما باید اقای جئون جونگکوک باشید معلم ورزش جدید درسته..؟»(با لحنه ناز دار بخونید)
جونگکوک:«بله اقای مای... شین..»
مای شین:«خیلی خوش اومدین لطفاً دنبالم بیایین..»(با جونگکوک دست داد و بلند شد..)

پشته سر مدیر راه افتادم که دیدم رفت جلوی میزه مدیرا...

مای شین:« همه گوش کنید جناب جونگکوک معلم جدید هستن و یک شخصه بسیار پول دار چیز با شخصیت همه برا شون دست بزنید..جناب جونگکوک از این طرف لطفاً..»

جونگکوک:«بله حتما..»

اقای مدیر منو برد سمته یه میز که خیلی به میزه خودش نزدیک بود..

مای شین:«جناب جونگکوک این میزه شماست..»
جونگکوک:«بله ممنون.. میشه بدونم کلاسه من کی شروع میشه..؟»
مای شین:« او بله الانه که شروع بشه شما بشینید تا بگم برا تون قهوه بیارن..»
جونگکوک:«عا نه ممنون منتظر میمونم تا زنگ کلاسه بچه ها شروع شه..»
مای شین:«هر جور راحتین..»
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 05نشستم روی صندلی جل...

그는 다른 많은 사람들과 계속 어울릴 수도 있었을 거예요.그는 이야기하고, 듣고, 웃었죠.하지만 그는 더 이...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 03تهیونگ:«واووووووو ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 02[هتل لس انجلس 11 ش...

سناریو 🪽 ✨ « وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی » ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط