🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۲۱ | «عکسی از گذشته» 📸🖤

صبح روز بعد...

جیا زودتر از همیشه بیدار شده بود.

گوشی‌اش را برداشت و دوباره عکس دیشب را نگاه کرد.

لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

— این واقعاً قشنگه...

چند لحظه عکس را نگاه کرد.

بعد شروع کرد به بالا و پایین کردن گالری.

بین عکس‌های جدید، چند عکس قدیمی‌تر هم پیدا کرد؛ عکس‌هایی از سال‌های کودکی خودش.

جیا یکی از آن‌ها را باز کرد.

عکس مربوط به زمانی بود که خیلی کوچک‌تر بود.

چند ثانیه به تصویر خیره ماند.

بعد آرام گفت:

— چرا من از بچگیم این‌قدر عکس ندارم؟

انگشتش را روی صفحه کشید و عکس را بزرگ‌تر کرد.

همان موقع متوجه چیزی در گوشه‌ی خودِ عکس شد.

بخشی از یک نوشته روی کاغذی که در تصویر دیده می‌شد، مشخص بود.

فقط چند کلمه خوانده می‌شد:

«...روز تولدش...»

جیا ابروهایش را درهم کشید.

— تولد من؟

چند بار تصویر را بزرگ کرد، اما بخش دیگری از نوشته مشخص نبود.

همان لحظه صدای در آمد.

جیا سریع گوشی را پایین آورد.

تهیونگ سرش را داخل اتاق آورد.

— بیداری؟

— آره.

— صبحانه آماده‌ست.

جیا از تخت پایین آمد.

— الان میام.

تهیونگ رفت.

جیا یک بار دیگر به عکس نگاه کرد.

اما جواب سؤالش را پیدا نکرد.

گوشی را در جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

وقتی وارد سالن شد، همه سر میز بودند.

جین گفت:

— بالاخره اومدی!

جیا نشست.

تهیونگ بشقابش را جلو کشید.

— بخور.

جیا به بشقاب نگاه کرد.

بعد ناگهان پرسید:

— تهیونگ؟

— هوم؟

— تو از بچگیت عکس زیاد داری؟

تهیونگ کمی فکر کرد.

— آره، چرا؟

جیا شانه بالا انداخت.

— هیچی.

جیمین پرسید:

— چیزی شده؟

جیا گفت:

— نه.

اما جونگ‌کوک که از آن طرف میز نگاهش می‌کرد، متوجه شد حالتش مثل همیشه نیست.

— جیا.

جیا سرش را بلند کرد.

— چی؟

— چیزی می‌خوای بگی؟

جیا چند ثانیه مکث کرد.

بعد گفت:

— نه... فقط یه سؤال داشتم.

جونگ‌کوک منتظر ماند.

— من از بچگیم چرا عکس زیادی ندارم؟

سکوت کوتاهی روی میز افتاد.

جیا به صورت تک‌تکشان نگاه کرد.

— منظورم اینه... از وقتی خیلی کوچیک بودم.

هیچ‌کس فوراً جواب نداد.

جیا متوجه سکوتشان شد.

— چرا همه ساکت شدین؟

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به نامجون انداخت.

نامجون هم برای لحظه‌ای مکث کرد.

بعد جین آرام گفت:

— شاید عکس‌ها پیش خانواده‌ای باشه که بزرگت کردن.

جیا سرش را پایین انداخت.

— شاید...

اما سؤال دیگری در ذهنش شکل گرفته بود.

پس آن نوشته در گوشه‌ی عکس برای چی بود؟

و مهم‌تر از آن...

چه کسی آن عکس را گرفته بود؟

جیا چیزی نگفت.

فقط صبحانه‌اش را خورد.

اما از همان لحظه...

گذشته‌اش برای خودش هم تبدیل به یک سؤال جدی شده بود. 🖤📸
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۰ | «عکس دسته‌جمعی» 📸😂 شب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤صبح رو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۶ | «نامی در میان وسایل قد...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۵ | «سؤالی که جواب نداشت» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۴ | «جعبه‌ی قدیمی» 📦🖤شب ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط