#چندپارتی
#چندپارتی
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:3
سرعتت رو بالا بردی چون به راحتی میتونستی احساس کنی که اون افراد افتادن دنبالت..
شکمت درد گرفته بود اما همچنان به دوییدن ادامه میدادی.
به قدری دوییدی که آخر به یه محله خرابه رسیدی..
وقتی مطمئن شدی کسی دنبالت نیست با قدم های لرزان و قبلی که از دوییدن با بالاترین حالت خودش میزد به طرف یه دیوار رفتی و نشستی رو زمین.
دستت رو گذاشتی رو شکمت و درحالی که دستت رو فشار میدادی تا بهتر بشی چشماتو و بستی و چندتا نفس عمیق کشیدی تا آروم بشی..
نگاهی به دور و اطراف کردی.. همه جا تاریک بود و جز سیاهی چیزی معلوم نبود..
با وجود همهٔ خطر های احتمالی تصمیم گرفتی شب رو همونجا بمونی.
با استرس زیادی که داشتی بازم سعی کردی آروم بمونی و بخوابی..
.
.
فردا صبح با صدای ماشین ها از خواب بیدار شدی.
نور خورشید چشماتو میزد و اذیت میکرد اما سعی کردی اهمیتی ندی و بهش عادت کنی.
بعد از اینکه به نور خورشید عادت کردی و مغزت از حالت خواب بیرون اومد، از جات بلند شدی و شروع به راه رفتن کردی تا بلکه بتونی جایی برای موندن پیدا کنی.
هرچی جلوتر میرفتی از خیابون دور تر میشدی و صدای ماشین هارو کمتر میشنیدی.
برخلاف اون جلوتر ها این اطراف درخت و چمن داشت..
یجورایی انگار این قسمت از اون خرابه جلو کاملا جدا بود.
کمی که جلوتر رفتی با خونه ای بزرگ و مدرن که دیوار های مشکی و پنجره های بزرگ داشت رو به رو شدی..
واقعا حتی تو تصوراتشم همچین چیزی نمیگنجید. آخه اصن مگه ممکنه وسط ناکجا آباد یه همچین خونه ای باشه؟
هرچند این خونه از نظرش مشکوک بود اما تنها راه نجاتش از دست کسایی که دنبالش بودن فقط همین بود.
احتمالا تا الان آدمای جونگین وارد این محل شدن و دارن همه جا رو زیر و رو میکنن!
نفس عمیقی کشید و به سمت در اصلی اون خونه قدم برداشت..
زمانی که به در رسید دستش رو بالا برد تا زنگ بزنه اما متوجه شد این خونه حتی زنگ هم نداره؛ پس با همون دست چند باز به در زد تا بلکه کسی که داخل خونه هست در رو باز کنه، البته اگه واقعا کسی تو اون خونه بوده باشه!
کمی صبر کرد تا بلاخره در توسط خانم مسنی باز شد..
با چهره مظلوم و گریونی به خانم مسن جلوش نگاه کرد و بعد با صدای آرومی گفت:«من معذرت میخوام که این موقع مزاحمتون شدم اما..میشه لطفا بزارید برای چند ساعت اینجا بمونم؟ چند نفر دنبالم هستن، از طرفی من هم باردارم.»
زن نگاه شکاکی به اون دختر انداخت و بعد از جلوی در خونه کنار رفت تا اون دختر بتونه وارد بشه.
پشت سر زن داخل شد و زمانی که افرادی رو دید که روی مبل نشستن، کمی ترسید..
نگاهش بین اون افراد چرخید..یه زن و سه مرد.
بین اون مرد ها چشم های آشنایی رو دید..
از اول اون شیش ماه بار ها این چشم ها رو دیده بود..
این چشم ها همیشه یه مهربونیت خالصی تو خودشون داشتن..!
با شنیدن صدای اون فرد کاملا مطمئن شد که اون همون کسیه که میشناسه.
چان: ا.ت..این تویی؟
با دیدن چان، کسی که همیشه هواتو داشت و بهت امید میداد؛ بغض کردی و رفتی سمتش و خودتو تو بغلش رها کردی.
درسته که چان یکی از بهترین دوستای جونگین بود اما مطمئن بودی نمیزاره اتفاقی برات بیفته.
چان: ا.ت واسه چی اینجایی؟ حالت خوبه؟
ا.ت: اوپا..من..من فرار کردم.
اشک هایی که روی صورتت روون شده بود، اجازه بهتر صحبت کردن رو بهت نمیداد..
چان برای آروم کردنت موهاتو نوازش میکرد و هرازگاهی بوسه های کوچیک به موهات میزد.
چان: آروم باش ا.ت..چیزی نیست.
-بیا بشین.
تو رو برد سمت مبل و در همون حال به کسایی که اونجا بودن گفت که الان برن و بعدا دوباره برگردن.
بعد از رفتن اون چند نفر، چان صورتت رو آورد بالا و به چشم های خیست نگاه کرد.
چان: چیشده؟
-بهم بگو! میدونی که گوش میدم..
سعی کردی گریه هاتو کمتر کنی اما هربار با به زبون آوردن دلیل هات برای فرار کردن از اون خونه دوباره گویه هات شروع میشد..
چان: تو..بچه داری؟
ا.ت: آره
چان: جونگین میدونه؟
تو با عجله گفتی:«نه! نمیدونه، نباید هم بدونه وگرنه زمانیکه بچه بدنیا بیاد ازم میگیرتش.»
چان: جونگین اینکارو نمیکنه! اصن واسه چی باید اینکارو بکنه؟
ا.ت: اون از من خوشش نمیاد..ازدواج ما اجباری بود..!
چان: ا.ت اشتباه نکن! جونگین...
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:3
سرعتت رو بالا بردی چون به راحتی میتونستی احساس کنی که اون افراد افتادن دنبالت..
شکمت درد گرفته بود اما همچنان به دوییدن ادامه میدادی.
به قدری دوییدی که آخر به یه محله خرابه رسیدی..
وقتی مطمئن شدی کسی دنبالت نیست با قدم های لرزان و قبلی که از دوییدن با بالاترین حالت خودش میزد به طرف یه دیوار رفتی و نشستی رو زمین.
دستت رو گذاشتی رو شکمت و درحالی که دستت رو فشار میدادی تا بهتر بشی چشماتو و بستی و چندتا نفس عمیق کشیدی تا آروم بشی..
نگاهی به دور و اطراف کردی.. همه جا تاریک بود و جز سیاهی چیزی معلوم نبود..
با وجود همهٔ خطر های احتمالی تصمیم گرفتی شب رو همونجا بمونی.
با استرس زیادی که داشتی بازم سعی کردی آروم بمونی و بخوابی..
.
.
فردا صبح با صدای ماشین ها از خواب بیدار شدی.
نور خورشید چشماتو میزد و اذیت میکرد اما سعی کردی اهمیتی ندی و بهش عادت کنی.
بعد از اینکه به نور خورشید عادت کردی و مغزت از حالت خواب بیرون اومد، از جات بلند شدی و شروع به راه رفتن کردی تا بلکه بتونی جایی برای موندن پیدا کنی.
هرچی جلوتر میرفتی از خیابون دور تر میشدی و صدای ماشین هارو کمتر میشنیدی.
برخلاف اون جلوتر ها این اطراف درخت و چمن داشت..
یجورایی انگار این قسمت از اون خرابه جلو کاملا جدا بود.
کمی که جلوتر رفتی با خونه ای بزرگ و مدرن که دیوار های مشکی و پنجره های بزرگ داشت رو به رو شدی..
واقعا حتی تو تصوراتشم همچین چیزی نمیگنجید. آخه اصن مگه ممکنه وسط ناکجا آباد یه همچین خونه ای باشه؟
هرچند این خونه از نظرش مشکوک بود اما تنها راه نجاتش از دست کسایی که دنبالش بودن فقط همین بود.
احتمالا تا الان آدمای جونگین وارد این محل شدن و دارن همه جا رو زیر و رو میکنن!
نفس عمیقی کشید و به سمت در اصلی اون خونه قدم برداشت..
زمانی که به در رسید دستش رو بالا برد تا زنگ بزنه اما متوجه شد این خونه حتی زنگ هم نداره؛ پس با همون دست چند باز به در زد تا بلکه کسی که داخل خونه هست در رو باز کنه، البته اگه واقعا کسی تو اون خونه بوده باشه!
کمی صبر کرد تا بلاخره در توسط خانم مسنی باز شد..
با چهره مظلوم و گریونی به خانم مسن جلوش نگاه کرد و بعد با صدای آرومی گفت:«من معذرت میخوام که این موقع مزاحمتون شدم اما..میشه لطفا بزارید برای چند ساعت اینجا بمونم؟ چند نفر دنبالم هستن، از طرفی من هم باردارم.»
زن نگاه شکاکی به اون دختر انداخت و بعد از جلوی در خونه کنار رفت تا اون دختر بتونه وارد بشه.
پشت سر زن داخل شد و زمانی که افرادی رو دید که روی مبل نشستن، کمی ترسید..
نگاهش بین اون افراد چرخید..یه زن و سه مرد.
بین اون مرد ها چشم های آشنایی رو دید..
از اول اون شیش ماه بار ها این چشم ها رو دیده بود..
این چشم ها همیشه یه مهربونیت خالصی تو خودشون داشتن..!
با شنیدن صدای اون فرد کاملا مطمئن شد که اون همون کسیه که میشناسه.
چان: ا.ت..این تویی؟
با دیدن چان، کسی که همیشه هواتو داشت و بهت امید میداد؛ بغض کردی و رفتی سمتش و خودتو تو بغلش رها کردی.
درسته که چان یکی از بهترین دوستای جونگین بود اما مطمئن بودی نمیزاره اتفاقی برات بیفته.
چان: ا.ت واسه چی اینجایی؟ حالت خوبه؟
ا.ت: اوپا..من..من فرار کردم.
اشک هایی که روی صورتت روون شده بود، اجازه بهتر صحبت کردن رو بهت نمیداد..
چان برای آروم کردنت موهاتو نوازش میکرد و هرازگاهی بوسه های کوچیک به موهات میزد.
چان: آروم باش ا.ت..چیزی نیست.
-بیا بشین.
تو رو برد سمت مبل و در همون حال به کسایی که اونجا بودن گفت که الان برن و بعدا دوباره برگردن.
بعد از رفتن اون چند نفر، چان صورتت رو آورد بالا و به چشم های خیست نگاه کرد.
چان: چیشده؟
-بهم بگو! میدونی که گوش میدم..
سعی کردی گریه هاتو کمتر کنی اما هربار با به زبون آوردن دلیل هات برای فرار کردن از اون خونه دوباره گویه هات شروع میشد..
چان: تو..بچه داری؟
ا.ت: آره
چان: جونگین میدونه؟
تو با عجله گفتی:«نه! نمیدونه، نباید هم بدونه وگرنه زمانیکه بچه بدنیا بیاد ازم میگیرتش.»
چان: جونگین اینکارو نمیکنه! اصن واسه چی باید اینکارو بکنه؟
ا.ت: اون از من خوشش نمیاد..ازدواج ما اجباری بود..!
چان: ا.ت اشتباه نکن! جونگین...
- ۵۲۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط