دست گذاشته ام روی دست

دست گذاشته ام روی دست
تو که نباشی
این تنهایی معنا پیدا می کند
من شمردن این روزها را
فراموش می کنم
قلبم را از سینه در می آورم
می گذارم روی کتاب های
بالاترین طبقه ی کتابخانه
تو که نباشی
من میروم روی تراس
و تمام گلدان ها را
میفروشم به کبوترها
از روی نرده ها خم میشوم
و کاشی های حیات را میشمارم
انگار ابرها لابلای پلک چشم هایم
سنگین شده اند به باران
تو که نباشی
جاده تنها می ماند...
دیدگاه ها (۱)

حالم بد است؛مثل زمانی که نیستی ،دردا که #تو همیشه،همانی که ن...

هیچکسی دوست نداره دلشو برای همیشه پیش خودش نگه دارهاگر قرار ...

زن‌ها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل!در حالی ک...

چشمانت.. آخرین کشتی های مسافرندآیا جایی در آنجا هست؟من از پر...

صحنه; پارت پانزدهم

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

سناریو دراکو و ات( ات به عنوان بهترین دوست)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط