فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.
دیدگاه ها (۵)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[۲۶][ویو ا/ت ]از شدت درد و خفگی بیدار شدم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p68برج غربی رو ترک کردن.راه‌پله‌ی سنگی، ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

..عشق تلخ.داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار ...

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط