چندپارتیوقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه وptend

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt⁴(end)
در اتاق باز شد!
آروم رفتم داخل اتاق..بدن بی جونش روی زمین افتاده بود..کنار چمدون لباساش!
پس واسه همین در قفل نبود..میخواست بره!
بدو بدو رفتم سمتش:"اوه نه نه نه!"
بغلش کردم..موهاشو از صورتش زدم کنار و چند بار آروم زدم صورتش:"داسام؟؟داسامم؟؟"
چشماش بسته بود..داشتم سکته میکردم..براید استایل بغلش کردم و به سمت بیمارستان حرکت کردم..
(پرش زمانی به توی بیمارستان)(بچه ها ببخشید اگه زود جلو رفتم گفتم وقتتون هدر نره)
کنار اتاقی که توش بود وایساده بودم...دلم می‌خواست خودمو خفه کنم...ایکاش نمی‌رفتم..ایکاش تنهاش نمیذاشتم..
ایکاش اون قرارداد لعنتی رو نمیبستم...ایکاش هانا نمیومد..ایکاش از اول قبولش نمیکردم..
ای کاش...
"آقای جئون!"
صدای دکتر رو شنیدم
جونگ کوک:"خانم دکتر..حالش..حال همسرم..حالم پسرم...حالشون چطوره؟؟"
دکتر لبخند زد:"فشار عصبی اونم در این حد اصلا برای یه خانم باردار..اصلا خوب نیست! خداروشکر الان حالشون بهتره..بهوش اومدن میتونین برید ببینیدشون"
رفتم داخل اتاق..سرش پایین بود و داشت با انگشتاش بازی میکرد..رفتم کنارش نشستم:"بهتری؟؟"
دستمو گذاشتم روی دستش..عصبی شد و دستشو محکم از زیر دستم کشید...سرشو بالا اورد:"ف..فقط یه چیز بگو!"
"بزار واست توضی.."
"توضیح نمیخوام!*بلند*"
ساکت شدم
"فق..فقط یه کلمه بگو..من چه چیزی کم داشتم؟؟"
سرمو انداختم پایین..اون بی نقص بود
"تو گفتی دوست نداری خیلی تو مسئله های کاریت دخالت کنم..گفتم باشه..گفتی..گفتی شرکت نیام تا هر غلطی دلت میخواد بکنی گفتم باشه!
گفتی دلت بچه میخواد گفتم باشه..تا الان فقط یه سازت رقصیدم..چه چیزی از اون دختره ی بی همچیز کم داشتم که حقم بود خیانت کنی بهم؟؟ فقط جوابمو بده..ازم خسته شدی؟؟من لباس نیستم که واست تکراری شم..چرا..چرا این کارو کردی؟؟ "
بغض کرده بود..همین حالمو بد میکرد!:"فقط یه دقیقه..حرفای منم بشنو!"
"من نمیخوام هیچی بشنوم فقط جوابمو بده..میخوای چی بگی؟؟میخوای از شب خوبت کنار اون بگی؟؟منم میتونم بهت بگم که توی خونه داشتم از نگرانی سکته میکردم و دستام میلرزید!"
با صدای بلند گفتم:"من حرفاتو شنیدم...میدونم فکر میکنی کارم اشتباهه و حق هم داری ولی توهم حرف منو گوش کن..خواهش میکنم!"
جمله ی آخرم رو با صدای آروم گفتم..
داسام:
نمیدونم چرا..ولی تو چشماش یه حس پشیمونی و صداقت میدیدم..چیزی نگفتم گذاشتم حرف بزنه..
نفس عمیقی کشید و دستشو تو موهای نسبتا بلندش برد..همه چیز رو از اول تا آخر برام تعریف کرد..حس میکردم حرفاش واقعیه ولی بازم پرسیدم:"از کجا حرفتو باور کنم؟چرا باید حرفتو باور کنم اصلا؟؟"
جونگ کوک:"خب..خب.."
بعد از چند ثانیه گفت:"آهااا دوربینا! توی دفتر من دوتا دوربین هست..حتما اونا صداهامون هم ضبط کردن..بیا اگه دوست داری بریم ببینیم!"
اینجا بود که فهمیدم داره راست میگه..بغض کردم..اشکام شروع به ریختن کردن..دستامو رو صورتم گذاشتم و شونه هامو شروع به لرزیدن کردن.
توی بغل گرمی فرو رفتم..دستشو رو موهام کشید..بوسه های آرومی روی موهام میزد:"همششششش...من یبار گفتم بازم میگم...چشم های من به جز تو کسی رو نمیبینه!
خودتم اینو خوب میدونی!..من عاشقتم داسام.."
سرشو چسبوند روی شکمم:"امشب مامانی رو زیادی اذیت کردم نه؟!..مامانی خیلی مهربونه منو میبخشه دیگه نه؟!..چیکار کنم از دلش در بیارم؟!هوم؟"
وسط گریم خندیدم:"حالت که اینجوری شد باید برام یه عالمه پاستیل میوه ای بگیری! اونجوری شاید ببخشمت!"
آروم خندید:"چشم فرشته مهربون من!"
The end
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۶۷)

این کامل تره فیکایی که قراره در آینده بزارم 🎀بیشتر مشتاق کدو...

الوعده وفا چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt...

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt²برعکس تصور...

یک روز توی اینستا گرام یه پسری ۱۳ ساله ای رو دیدم که یه آنل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط