جادوی عشق ۱۲ part

جادوی عشق ۱۲ part


نفس با هزار جور دوا و دکتر بالاخره و بعد حدود۱۵سال از زندگی مشترکشون تونسته بود افشین رو باردار و بعد به

دنیا بیاره

فک میکردم با اومدن افشین دیگه توي اين خونه جا ندارم

اما...داشتم..خيلي هم محکم جا داشتم.. رفتم جلو و لپاشو کشیدم و گفتم واسه اینکه روت کم بشه

دوتا دوتا تولد میگیرن برام.. روت کم شد؟

نرم موهاشو بهم زدم و گفتم تو هر سال باید این سوال رو بكني قاشق نشسته؟


بكني قاشق نشسته؟

همه بلند خندیدن و مامان و بابا منو کشیدن رو مبل و

خودشون دو طرفم نشستن.

كيك خوشگل با گلهاي صورتي و بنفش که کلي شمع کوچولو روش بود رو جلوم گرفتن

با بغض گفتم اخه شما چقدر خوبین. من چجوری این همه

خوبي رو جبران کنم؟

بابا-ساده است..

به گونه اش اشاره کرد و گفت: بابا رو محکم ببوس ببینم


دخترکم..

با خنده محکم بوسیدمش.

مامانم تند گونه شو جلو آورد و گفت:منم خيلي

خوبم..جبران کن...

بلند خندیدم و خيلي محکم و عاشقونه بوسیدمش و

گفتم بفرمایین نفس خانوم..

مامان-اخیشش..جبران شد.

بابا-خيلي خوب جبران میکنه نه؟

مامان-اره.. واقعا کارش خوبه..

بلند خندیدم.

و هر دو با هم دیگه دو طرف شقيقه مو بوسیدن. با شادي خندیدم دست انداختم دور گردن جفتشون.

افشین-پس من چي؟من چي؟

و تند پرید رو شونه بابا و تند تند ماچش کرد و بعد نوبت

من بود.

با خنده گفتم توفیم نکن بچه.. مثل ادم ببوس..بلد نيستي

مگه ؟

افشین-نه خیر. اينجوري يادم دادن.

همه بلند خندیدیم


همه چیز رو که نباید یادت داد تپل یه ذره خودکفا باش...

مامان اینا خندیدن.

مامان نفس خوب خوب..دختر ناز من شمعاتو فوت کن..

به شمع ها زل زدم.

تصوير مردي چشمامو باريك كردم و زل زدم بهش

ناآشنا تار و نامفهوم توي شمع نمايان شد.

به نظر میومد تا حالا ندیده بودمش. با این حال اصلا

واضح نبود..

نفس عميقي كشیدم و اروم شمع رو فوت کردم و تصویر

هم همراهش محو شد.

هر سه دست زدن

کمي درگیر تصویر خندیدم.

بابا رایان چقدر زود بزرگ شدي تو..

مامان اما نه خيلي بزرگ..

خندیدیم

هرکدوم یه هدیه قشنگ و دوست داشتنی برام خریده

بودن.. اما کمی حواسم پرت بود.

از لحظه دیدن تصویر اون مرد توي شمع احساس غريبي

توی سینه ام داشتم..

یه دردیه گرفتگي که خيلي یه دفعه اي پيداش شد. انگار قرار بود اتفاق بدي بيوفته..

يه حس بدي بهم میگفت درباره مامان و باباست..مامان

فريا و بابا مايكل...

نگران شدم. نكنه.

نکنه اتفاقي براشون افتاده باشه؟ قلبم اروم و قرار نداشت

بعد این همه سال اینجور یهویی نگرانشون شده بودم پس

حتما يه چيزي بود.. از شدت نگرانی و اضطراب شام هم نتونستم بخورم.

يه چيزي توي قلبم واقعا گواه خيلي بدي ميداد.. شستن ظرفها رو برعهده گرفتم و بقیه رفتن بخوابن. پشت میز نشستم و دست زیر چونه ام زدم و شیر آب رو

با ذهنم باز کردم و بعد ظرفها رو دونه دونه بلند کردم. با ذهنم کنترلشون میکردم و زیر شیر آب میگرفتم و تمیز میشدن و سرجاشون میذاشتمشون دستمو زیر چونه ام جا به جا کردم که یه دفعه

مامان باعث شد از جا بپرم تایکا

صداي

سریع بلند شدم و هول نگاش کردم که کنترل ظرف روي هوا مونده رو از دست دادم که پرت شد تو ظرف شويي..

اخ..

تند نگاش کردم.

مامان ابرو بالا انداخت و گفت:همه چي مرتبه ؟ لبخند زدم و تند گفتم اره... اره.. ظرفا تموم شده..اين يکي

رو.. احتمالا بد گذاشته بودم افتاد.

و رفتم سر ظرفشویی و ارنیکه افتاد رو گذاشتم بالا.

چندتا ظرف نشسته مونده.

مامان جلو اومد.

تند ظرفا رو محو و نامرئی کردم.

ديد ظرفي نيست و گفت : مرسي عزيزم..برو بخواب..

چشم..شما برو..

سري تکون داد و رفت.


نفسم رو بیرون دادم و ظرفاي باقي مونده رو شستم و

رفتم تو اتاقم.

هنزفري توي گوشم کردم و به آسمون پرستاره زل زدم و

سعی کردم اروم بشم. اما نمیشد.

باید یه کاری میکردم..

ذهنم کشیده شد به خونه پدریم

یه خونه قدیمی توی یه شهر خوشگل که بابا و مامان اولین بار اونجا باهم آشنا شده بودن

برام يه چيزايي گفته بودن و..

میدونم خيلي سال گذشته اما شاید بشه اونجا پیداشون کرد و یا حداقل اثري ازشون پیدا کرد.

یادمه پدرمادرم، پدربزرگم هم اونجا زندگي
دیدگاه ها (۱)

جادوی عشق ۱۳ part میکرد... شاید. شاید هنوز باشه و... باید ای...

جادوی عشق ۱۱ part صداي مردونه ای توی ذهنم پیچید که زمزمه کرد...

جادوی عشق ۱۰ part نکنه اتفاقي براشون افتاده باشه؟ قلبم اروم ...

جادوی عشق ۸ part خندیدم و گفتم باشه. تو هم.. دوتا طلبت اقا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط