اعترافات شبانه
اعترافات شبانه
پارت ۳
ویوی ا/ت:
داشتم حرف میزدم گه منو برآید بغلم کرد و گزاشتم تو ماشین تو شک بودم تا به خودم اومدم دیدم در رو بست و قفل کرد و شروع کرد به رانندگی خیلی ترسیدم برا همین دلیل کارشو پرسیدم ک با چیزی که گفت ترسیدم
ا/ت:چرا منو گزاشتی تو ماشینت به زور حرف آدم حالیت نمیشه بهت گفتم که نمیخوام
تهیونگ:بهتره حواست به حرف زدنت باشه منم تورو انتخواب کردم تا برده ام بشی و از الانم برده من هستی
ا/ت:چیییی برده! اعمرا بشین تا برده تو بشم
تا تهیونگ اومد جواب ا/ت رو بده گوشیش زنگ خورد و جواب داد. کوک بود
مکالمه اشون:
تهیونگ: سلام بله کوک چیکار داری؟
کوک:سلام ته. دشمن مشترکمون رو یادت هست؟
تهیونگ:اوم چطور؟
کوک:گرفته بودمش و تو زندان بود اما نمیدونم چجوری فرار کرده و از انبار خودت و خودم دزدی کرده
تهیونگ:چیییییی چرا من؟
کوک:خوب مگه مشکل شنوایی داری یا مشکل حافظه هم حالا بهت گفتم که دشمن مشترکمون بوده
تهیونگ:باشه بدو آدرست رو بفرس بیام پیشت بدوووو
کوک:باشه خدافظ
پایان مکالمه
ا/ت:چی شده چرا داد میزنی سرم رفت
تهیونگ:یه اتفاقی افتاده سریع باید برم یه جایی توهم میری اعمارت من و از اجوما کارایی که باید انجام بدی رو میپرسی من شب دور وقت میام پس بهتره حواست به خودت باشه و فکر فرار به سرت نزنه
ا/ت:اوووو حالا آقا نگران من شدن نمیگفتی هم خودم حواسم بود
تهیونگ:حیف که الان کار دارم و نمیتونم بابت نوع حرف زدنت تنبیهت کنم
ا/ت:تنبیه؟تو همین خیال باش
ویوی ا/ت
بعد اون حرفم هیچی دیگه نگفت اما قشنگ ار قیافش پیدا بود که خیلی عصبیه همین جوری داشتم نگاه میکردم بهش که یهو حس کردم خیلی سرعت ماشین داره تند میشه نگاه به پنجره انداختم و دیدم داره خیلی تند رانندگی میکنه جوری که ماشین ها از ترس کنار کشیدن. و من دوباره خاطرات مرگ پدرم یادم اومد که اون هم خیلی سریع رانندگی میکرد و باعث مرگش شد.خیلی ترسیدم و تو خودم جمع شدم و آروم اشک ریختم که تهیونگ گفت:....
لطفا حمایت کنید تا زودی بقیه پارت هارو بزارم
فعلا شرط نمیزارم برا رمانم 🥲🥲
کامنت بزارین تا متوجه بشم ادامه بدم یا نه 🫸💜🫷🪿🦢
پارت ۳
ویوی ا/ت:
داشتم حرف میزدم گه منو برآید بغلم کرد و گزاشتم تو ماشین تو شک بودم تا به خودم اومدم دیدم در رو بست و قفل کرد و شروع کرد به رانندگی خیلی ترسیدم برا همین دلیل کارشو پرسیدم ک با چیزی که گفت ترسیدم
ا/ت:چرا منو گزاشتی تو ماشینت به زور حرف آدم حالیت نمیشه بهت گفتم که نمیخوام
تهیونگ:بهتره حواست به حرف زدنت باشه منم تورو انتخواب کردم تا برده ام بشی و از الانم برده من هستی
ا/ت:چیییی برده! اعمرا بشین تا برده تو بشم
تا تهیونگ اومد جواب ا/ت رو بده گوشیش زنگ خورد و جواب داد. کوک بود
مکالمه اشون:
تهیونگ: سلام بله کوک چیکار داری؟
کوک:سلام ته. دشمن مشترکمون رو یادت هست؟
تهیونگ:اوم چطور؟
کوک:گرفته بودمش و تو زندان بود اما نمیدونم چجوری فرار کرده و از انبار خودت و خودم دزدی کرده
تهیونگ:چیییییی چرا من؟
کوک:خوب مگه مشکل شنوایی داری یا مشکل حافظه هم حالا بهت گفتم که دشمن مشترکمون بوده
تهیونگ:باشه بدو آدرست رو بفرس بیام پیشت بدوووو
کوک:باشه خدافظ
پایان مکالمه
ا/ت:چی شده چرا داد میزنی سرم رفت
تهیونگ:یه اتفاقی افتاده سریع باید برم یه جایی توهم میری اعمارت من و از اجوما کارایی که باید انجام بدی رو میپرسی من شب دور وقت میام پس بهتره حواست به خودت باشه و فکر فرار به سرت نزنه
ا/ت:اوووو حالا آقا نگران من شدن نمیگفتی هم خودم حواسم بود
تهیونگ:حیف که الان کار دارم و نمیتونم بابت نوع حرف زدنت تنبیهت کنم
ا/ت:تنبیه؟تو همین خیال باش
ویوی ا/ت
بعد اون حرفم هیچی دیگه نگفت اما قشنگ ار قیافش پیدا بود که خیلی عصبیه همین جوری داشتم نگاه میکردم بهش که یهو حس کردم خیلی سرعت ماشین داره تند میشه نگاه به پنجره انداختم و دیدم داره خیلی تند رانندگی میکنه جوری که ماشین ها از ترس کنار کشیدن. و من دوباره خاطرات مرگ پدرم یادم اومد که اون هم خیلی سریع رانندگی میکرد و باعث مرگش شد.خیلی ترسیدم و تو خودم جمع شدم و آروم اشک ریختم که تهیونگ گفت:....
لطفا حمایت کنید تا زودی بقیه پارت هارو بزارم
فعلا شرط نمیزارم برا رمانم 🥲🥲
کامنت بزارین تا متوجه بشم ادامه بدم یا نه 🫸💜🫷🪿🦢
- ۲۰۹
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط